سقوط از خورشید برای یافتن زمین
[در سابستک بخوانید.]
«نزدیکتر بیایید، بچهها. آره، حتی تو، لئو، اون پاهای بیقرارت رو زیر پتو ببر. میخوام براتون یه داستان تعریف کنم، نه مثل داستانی که معلمهاتون میگن. اونها دوست دارن از ایکاروس به عنوان یک درس عبرت یاد کنن، مگه نه؟ پسر دست و پا چلفتیای که نتونست تو آسمون بمونه. اما اونها اشتباه میکنن.»
اِلِنا زمزمه کرد: «مگه اون سقوط نکرد، چون به اندازه کافی خوب نبود؟»
چشمان پیرمرد در نور زرد آتش درخشید. «دنیا با اون بیرحم بود، النا، نه به خاطر اینکه سقوط کرد، بلکه به این خاطر که با چه درخششی آغاز کرد. ایکاروس در نوجوانی یک “پسر ممتاز با استعداد خارق العاده” بود. ذهنی متفاوت که ستارهها رو حتی پیش از اونکه بتونه دستش رو به سمتشون دراز کنه، میفهمید. معلمها اسمش رو به طور خاصی زمزمه میکردن، و اون رو مثل ستاره ای میدیدن که قراره از خورشید هم پرنورتر بشه.»
پیرمرد آهی کشید و سنگینی خاطرات، فضای اتاق را پر کرد. «بعدش دههی بیستسالگیش فرا رسید، و اون دویدن سریع، به خزیدن تبدیل شد. اون فاتح آسمان، خودِش رو در هزارتوی مدرک تحصیلیای دید که تمومی نداشت. یک سال به شش سال کشیده شد. در حالی که هم دوره ای هاش برجها میساختند و تاجها بر سر میگذاشتند، ایکاروس تو سکوت مینشست، به ریاضیاتی خیره میشد که نمیتونست حل کنه، و در جنگلِ “شکست” خودش گم شده بود.»
لئو پرسید: «مردم پشت سرش حرف میزدند؟»
پیرمرد پاسخ داد: «بلندتر از صدای باد. اونها ایکاروس رو تراژدیِ فرصت ازدسترفته میدونستند. اون رو قضاوت میکردند چون در زمانی که باید پرواز میکرد، داشت راه میرفت. حتی خود ایکاروس هم با نگاه کردن به دستهای موماندودِش، شرم سوزانِ استعدادِ هدررفته رو احساس میکرد. او فکر میکرد راهش را گم کرده.»
پیرمرد به جلو خم شد، در حالی که لبخندِ معناداری بر لبانش نقش بسته بود. «اما دنیا ندید که چه چیزی در لبهی آب قرار داشت. اگر بالهاش همونقدر که انتظار میرفت محکم بودن، اون زندانی آسمان باقی میموند. و اون وقت خورشیدی رو دنبال میکرد که نور میداد اما گرمایی نداشت، در اوج پرواز میکرد و از گنجینههایی که در سایههای زمین پنهان شده بودند، غافل میموند.»
لئو حدس زد: «اون دختر؟»
«آره. اگر ایکاروس بینقص بود، اگر تو هر مسابقهای پیروز میشد و در حالی که هنوز نور خورشید تو چشماش بود فارغالتحصیل میشد، مسیرش یک خط مستقیم و تنها باقی میموند. اون درست از روی همون ساحلی که همراهش در آنجا منتظر بود پرواز میکرد و میگذشت. ذوب شدن بالهاش شکستِ استعداد نبود؛ بلکه یک جاذبهی عمدی بود. هر اشتباه، هر سالِ اضافهای که با تقلا گذشت، شکافته شدن یک کوک از بالش بود. این اتفاقها اون رو از اوجهای دروغین دور میکرد تا اینکه سرانجام به اندازهای سنگین شد که بتونه فرود بیاد.»
پیر مرد به پنجرهی تاریک نگاه کرد. «وقتی در اواسط بیستسالگیش امواج اون رو به ساحل آوردن، به دنبال جام قهرمانی نبود. ایکاروس داشت به چشمهای همدم بینقص خودِش نگاه میکرد. در حالی که بقیه بچههای “تیزهوش” داشتند خودشون رو در برابر خورشید میسوزوندن و نابود میکردن، اون روی زمین سفت و در کنار تنها کسی که اهمیت داشت ایستاده بود. اون شش سال تقلا یک تأخیر نبود؛ یک سفر روحانی بود. ایکاروس فهمید که عقب نیفتاده؛ بلکه در حال رسیدن بوده. اون به شانههای مجروحِش نگاه کرد و زمزمه کرد: “بالاخره پاداش همه ی اشتباهاتم رو گرفتم.“»
پیرمرد به آرامی دست النا را نوازش کرد. «وقتی شکست میخوری، که حتماً خواهی خورد، برای پرهایی که از دست میدی گریه نکن. بلکه قدر بالهایی رو که یاریت نمیکنند، بدون و براشون سپاسگزار باش. چونکه رحمت خاصی در سقوط وجود داره که یک انسانِ شکسته و خسته رو دقیقاً در همان جایی رها میکنه که همیشه قرار بوده اونجا باشه. گاهی اوقات، زمین حس بسیار بهتری نسبت به آسمان داره.»
[شروع از سرآغاز]
