Icarus Memoir

Diaries and Perspectives of a Work-in-Progress Truth-Seeker

نویسنده: Mohammad

  • فصل سیزدهم: میان دریا و خورشید

    فصل سیزدهم: میان دریا و خورشید

    عیار واقعی یک مرد در عهدی است که نگه می‌دارد، وقتی که آسمان‌ها او را به وسوسه می‌اندازند.

    [در سابستک بخوانید.]

    آفتاب مدیترانه بر صخره‌های سنگی کِرِت می‌تابید. ایکاروس نزدیکِ پرتگاه ایستاده بود و بادِ ساحلی، تونیکش را به حرکت درمی‌آورد. در کنارش شاهکارِ بی‌نظیرِ پدرش قرار داشت؛ بال‌هایی از پرهای عقاب، که با موم طلایی به هم متصل شده بودند. اما ایکاروس به بال‌ها نگاه نمی‌کرد؛ چشمانش به افق دوخته شده بود و سینه‌اش از غرور ستبر بود.

    چوپانی پیر، که چهره‌اش بر اثر دهه‌ها وزش باد و نمک دریا شیارهای عمیقی برداشته بود، به سنگینی بر عصای چوبی‌اش تکیه داده بود، و به حالتِ مغرورانهِ پسرک نگاه می‌کرد.

    ایکاروس در حالی که نگاهی به پیرمرد می‌انداخت، رو به باد گفت: «من آماده‌ام. پدرم مرا برای این پرواز انتخاب کرد زیرا روح من تسلیم‌ناپذیر است. من قلبی بی‌باک و ذهنی تیز دارم. آیا این نقطه اوج کمالات انسانی نیست؟»

    چوپان نزدیک‌تر شد، در حالی که صدای زنگوله ی گله‌ی در حال چرایش، به نرمی در پس‌زمینه به گوش می‌رسید. «پسر جان، تو روح جسوری داری. اما جسارت و شخصیت اصیل، همیشه یک چیز نیستند.»

    ایکاروس اخم کرد و به شدت رنجید. «پیرمرد، تو گوسفند می‌چرانی. از مردان بزرگ چه می‌دانی؟ من پسر دایدالوس هستم، بزرگترین مخترع عصر ما. من از پس تاریکی هزارتو برآمدم. بدون حتی ذره‌ای لرزش و ترس با آسمان بی‌کران و رعب‌آور روبرو می‌شوم. شخصیت من بی‌نقص است.»

    چوپان در حالی که بر سنگی گرم و آفتاب‌خورده نشست، با ملایمت پاسخ داد: «من زمین را می‌شناسم، و آسمان را می‌شناسم. و می‌دانم سگی که با درنده‌خویی پارس می‌کند، اگر به محض رسیدن گرگ، گله را رها کند، هیچ فایده‌ای ندارد. به من بگو، در مورد این پرواز به پدرت چه قولی داده‌ای؟»

    ایکاروس با چشمانی درخشان به سرعت پاسخ داد: «قول دادم که پرواز کنم. بر فراز استبداد پادشاه مینوس اوج بگیرم و آزادی‌مان را طلب کنم.»

    چوپان در حالی که چشمان پیر و دنیادیده‌اش را باریک می‌کرد، پرسید: «و چگونه باید پرواز کنی؟»

    ایکاروس مکث کرد، و غرورش برای کسری از ثانیه فرو ریخت. «من به او قول شرف دادم که مسیر میانه را پرواز کنم. نه خیلی پایین، مبادا قطرات سنگین آب دریا مرا به پایین بکشند. نه خیلی بالا، مبادا گرمای خورشید موم را ذوب کند. من قسم خوردم که دقیقاً مسیر او را دنبال کنم.»

    چوپان به آرامی سر تکان داد. «عهد سنگینی است. آسمان اربابی مست‌کننده است. وقتی باد تو را در بر می‌گیرد، وقتی سرخوشیِ آسمان‌ها عقلت را می‌رباید و زمین در زیر پاهایت ناچیز به نظر می‌رسد، آیا قول خود را به یاد خواهی آورد؟ یا قلب بی‌باکت افتخار بیشتری از آنچه قول داده بودی طلب خواهد کرد؟»

    ایکاروس قد راست‌تر کرد و قدری حالت تدافعی به خود گرفت. «من مردی با کمالات استثنایی هستم. من پدرم را ناامید نخواهم کرد.»

    پیرمرد دستش را دراز کرد، و انگشتان پینه‌بسته‌اش نه به بال‌های شگفت‌انگیز روی چمن، بلکه به مرکز سینه ایکاروس اشاره کرد. او مستقیماً به چشمان سرکش و غم‌انگیز پسرک نگاه کرد.

    «ایکاروس، کیفیتِ شخصیت در نترس بودن تو نیست. در رفتار نجیبانه و شکوه ذهنت هم نیست.» چوپان به عقب تکیه داد و دستانش را به سنگینی روی عصایش گذاشت. «کیفیت، پایبندی به عهدی است که بسته ای.»

    ایکاروس سکوت کرد، و سنگینی عمیق این کلمات از سد غرور جوانی‌اش گذشت و بر دلش نشست.

    چوپان در حالی که صدایش به نجوایی خشن تقلیل یافت، ادامه داد: «اگر به پدرت قول مسیر میانه را داده‌ای، شخصیت تو تنها به اندازه وفاداری‌ات به آن مسیر استحکام دارد. اگر به سوی خورشید پرواز کنی، فقط به این خاطر که جاه‌طلبی‌ات تو را نسبت به هشدارهای او کر کرده است، عهدت را شکسته‌ای. عیار واقعی ارزش تو به عنوان یک مرد در این نیست که با چه شدتی در آرزوی رسیدن به اوج هستی، بلکه در این است که آیا وقتی آسمان‌ها تو را برای پیمان‌شکنی وسوسه می‌کنند، نظم و اراده‌ی لازم برای پایبندی به قول خود را داری یا خیر.»

    ایکاروس به خورشید سوزان و طلایی نگاهی انداخت و سپس به دستان خودش چشم دوخت. برای اولین بار، آسمان بی‌کران بسیار خطرناک‌تر از هزارتویی به نظر می‌رسید که داشت آن را پشت سر می‌گذاشت.

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل دوازدهم: کسانی که حاضر می شوند من را مخفی کنند

    فصل دوازدهم: کسانی که حاضر می شوند من را مخفی کنند

    شهرت به تو بال می‌دهد، اما تنها عشق است که جای امنی برای فرود به تو می‌بخشد.

    [در سابستک بخوانید.]

    دفتر پنت‌هاوس شرکت هوافضای دایدالوس هشتاد طبقه بالاتر از شهر پهناور قرار داشت، کاخی از شیشه و فولاد که به نظر می‌رسید آسمان را لمس می‌کند. ایکاروس کنار پنجره‌ی قدی ایستاده بود و به آفتاب کورکننده‌ی بعدازظهر خیره شده بود. او سی و دو ساله بود، کت و شلواری شیک و سفارشی به تن داشت و لبریز بود از انرژی بی‌قرار مردی جوان، که برای پرواز بی‌تابی می‌کرد.

    پشت سرش، پدرش پشت یک میز سنگین بلوط نشسته بود و با دقت یک نقشه‌ی پیچیده را بررسی می‌کرد. دایدالوس از هیچ، امپراتوری بنا کرده بود و شگفتی‌های مهندسی مدرنی خلق کرده بود که نام خانواده‌شان را تا بالاترین طبقات آسمان بالا برده بود.

    ایکاروس بدون اینکه از درخشش خورشید روی برگرداند، گفت: «من تو را نمی‌فهمم، پدر. تو همه‌ی این‌ امپراطوری را ساخته‌ای. به ما بال دادی. اما فقط اینجا نشسته‌ای و بی‌سروصدا کار می‌کنی. در این مرحله از زندگی، دیگر می‌خواهی به چه چیزی برسی؟ ارزش خالص صد میلیارد دلاری؟ شهرت؟ زنان زیبا؟ تو می‌توانی همه‌ی این‌ها را داشته باشی. می‌توانی پادشاه جهان باشی، اما طوری رفتار می‌کنی که انگار هیچ‌کدام اهمیتی ندارند.»

    دایدالوس خودکارش را روی میز گذاشت. او به سایه‌ی پسرش که در هاله‌ای از نور تند و بی‌رحم قرار گرفته بود، نگاه کرد.

    دایدالوس به آرامی تکرار کرد: «ثروت، شهرت، زنان زیبا.» این کلمات در دفتر پهناور، توخالی به نظر می‌رسیدند. «موم و پر، ایکاروس. به محض اینکه اوضاع خیلی داغ شود، ذوب می‌شوند.»

    ایکاروس پوزخندی زد و سرانجام رویش را برگرداند. «پس هدف نهایی ات چیست؟»

    دایدالوس به جلو خم شد و دستان پیرش را روی میز گذاشت. «تنها چیزی که می‌خواهم داشته باشم این است که وقتی به پایان زندگی می‌رسم، آدم‌های بیشتری حاضر باشند مرا پنهان کنند.»

    ایکاروس اخم کرد و ابروهایش از سردرگمی واقعی در هم گره خورد. «پنهان کنند؟ از چه چیزی پنهانت کنند؟ از اداره مالیات؟ از پاپاراتزی‌ها؟ منظورت چیست؟»

    دایدالوس با لحنی که حالا جدی شده بود، گفت: «نه. به تاریخ و به جنگ جهانی دوم فکر کن. وقتی نازی‌ها در سراسر اروپا خانواده‌های یهودی را شکار می‌کردند، آن مردم وحشت‌زده مجبور بودند درِ خانه‌ها را بزنند. آن‌ها باید به دنبال کسانی می‌گشتند که جان خود و فرزندانشان را به خطر بیندازند تا آن‌ها را در اتاق‌های زیرشیروانی و زیرزمین‌هایشان پنهان کنند. آن سطح از فداکاری با حساب بانکی قابل خریداری نبود و قطعاً از طریق شهرت نیز به دست نمی‌آمد.»

    دایدالوس ایستاد و به سمت پسرش رفت و دست قوی و اطمینان‌بخشش را روی شانه ی او گذاشت. «اگر دنیا به آخر برسد، ایکاروس، و گروهی خشمگین به سمت خانه‌ی ما هجوم بیاورند، تمام پول‌های حساب‌های خارج از کشورِ ما جلوی آن‌ها را نخواهد گرفت. آدم‌هایی که به خاطر ثروتت دور تو جمع می‌شوند، به خاطر تو جلوی گلوله نخواهند ایستاد. هزاران غریبه‌ای که نامت را در اینترنت تشویق می‌کنند، امنیت خود را برای پناه دادن به تو به خطر نمی‌اندازند.»

    ایکاروس در حالی که نور طلایی در چشمانش منعکس می‌شد، به پایین نگاه کرد و ساکت گوش داد.

    دایدالوس در حالی که صدایش پر از یقین بود، ادامه داد: «تنها چیزی که اهمیت دارد، ارتباطات عمیق و ناگسستنی انسانی است. خانواده و دوستان واقعی. آدم‌هایی که آن‌قدر عمیق تو را دوست دارند که حاضرند برای در امان نگه داشتن تو با بدترینِ انسان‌ها روبرو شوند. این تنها معیار واقعی برای یک زندگی موفق است. هر چیز دیگری، فقط یک سقوط طولانی به درون اقیانوس است.»

    ایکاروس به آرامی سر تکان داد، اما نگاهش دوباره به سمت پنجره، به سمت خورشید کورکننده و زیبا کشیده شد. او حرف‌های پدرش را شنید، اما آسمان او را می‌خواند، و او از همین حالا داشت تصور می‌کرد که چقدر می‌تواند اوج بگیرد.

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل یازدهم: مجوز سقوط

    فصل یازدهم: مجوز سقوط

    توهم کمال طلبی در مقابل حقیقت انسان بودن.

    [در سابستک بخوانید.]

    ایکاروس به اشاره گر چشمک‌زن لپ‌تاپش خیره شده بود؛ فرم درخواست پذیرش یک دانشگاه معتبر که از روی صفحه نمایش او را مسخره می‌کرد. در آن سوی میز، بروشوری کهنه و تاخورده برای یک سفر کوله‌گردی در آمریکای جنوبی قرار داشت. دو زندگی متفاوت. دو ارتفاع بسیار متفاوت.

    انتظارات و توقعات از هر سو بر سرش می‌ریختند؛ از طرف راهنماها، اساتید و فرهنگ بی‌رحمانه موفقیت‌های بزرگ که در آن بزرگ شده بود. به نظر می‌رسید هر کدام از آن‌ها مسیر پرواز او را از پیش ترسیم کرده بودند.

    اساتیدش در حالی که با دستانی سنگین روی شانه‌اش می‌زدند، می‌گفتند: «ایکاروس، تو هوش و استعدادش را داری. فقط باید بال‌هایی که به تو داده شده را ببندی. قسمت تو این است که به خورشید برسی. تا سی سالگی یک امپراتوری را اداره خواهی کرد، این خط و این نشان.»

    اما ایکاروس خورشید را نمی‌خواست. خورشید طاقت‌فرسا به نظر می‌رسید. خورشید به معنای هفته‌های کاری هفتاد ساعته، فرسودگی مداوم و نقطه ذوبی بود که از رسیدن به آن وحشت داشت. او فقط می‌خواست زمین را ببیند. می‌خواست در خیابان‌های غریبه پرسه بزند، زبان‌های جدید یاد بگیرد و خاک را زیر چکمه‌هایش احساس کند، نه اینکه صدها متر بالاتر از آن در یک برج شیشه‌ای شرکتی اوج بگیرد.

    وزن این‌ همه توقعات و انتظارات، خفه‌کننده بود. هر بار که گوشی‌اش را باز می‌کرد، به نظر می‌رسید هم‌سن‌وسال‌هایش مختصات مسیرشان را کاملاً تنظیم کرده‌اند و راه را بلدند. آن‌ها در حال اتمام دوره‌های کارآموزی برتر، راه‌اندازی استارتاپ‌ها و دورانِ بزرگسالی را با اطمینانی مطلق و ترسناک آغاز کرده بودند. در همین حال، ایکاروس احساس می‌کرد در لبه صخره‌ای ایستاده و کاملاً فلج شده است. او نمی‌دانست چگونه پرواز کند. حتی نمی‌دانست چگونه سفر را آغاز کند. چگونه باید تصمیمی می‌گرفت که مسیر بقیه زندگی‌اش را تعیین می‌کرد؟

    بعدازظهر روز بعد، در حالی که قهوه‌ای سرد و حسِ عمیقی از وحشت را مزمزه می‌کرد، خود را نشسته در دفترِ شلوغ و به‌هم‌ریخته معلم تاریخ محبوبش، آقای تالوس، یافت.

    ایکاروس در حالی که چشمانش را می‌مالید اعتراف کرد: «من زمین‌گیر شده‌ام، آقای تالوس. همه انتظار دارند من آسمان بالا را هدف بگیرم. ولی من فقط می‌خواهم یک کوله‌پشتی بخرم. اما نمی‌دانم چطور هیچ‌کدام را انجام دهم. بقیه همه چیز را فهمیده‌اند و راهشان را پیدا کرده‌اند، و من فقط… گیر کرده‌ام.»

    آقای تالوس به پشتی صندلی تکیه داد و صندلی چرمی‌اش در اتاق ساکت جیرجیر کرد. او عینک خود را برداشت و با لبخندی مهربان و آگاهانه به ایکاروس نگاه کرد.

    آقای تالوس به نرمی گفت: «ایکاروس، می‌خواهم بزرگترین و سری ترین راز بزرگسالی را به تو بگویم. هیچ‌کس نمی‌داند دارد چه کار می‌کند.»

    ایکاروس پلک زد: «چی؟»

    تالوس تکرار کرد: «هیچ‌کس. نه بچه‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی‌ات می‌بینی. نه من. نه غول‌های صنعتی که همه انتظار دارند از آن‌ها الگو بگیری.»

    «اما آن‌ها امپراتوری‌ها ساخته‌اند. آن‌ها عملاً بال‌های خودشان را ساخته‌اند.»

    تالوس با خنده گفت: «و من به تو قول می‌دهم، نیمی از اوقات آن‌ها کورکورانه پرواز می‌کردند و دعا می‌کردند که مومِ بال‌هایشان آب نشود. همه ما فقط در حین طی کردن مسیر، راه خود را می‌سازیم. کسانی که به نظر می‌رسد همه چیز را فهمیده‌اند، فقط در پنهان کردنِ تلاطم‌ها بهتر عمل می‌کنند. تو امروز نیازی به یک برنامه ی جامع پروازِ که تا پایان راه را بدانی، نداری. فقط باید کاری را که الان از دستت برمی‌آید انجام دهی. در این بین اشتباه خواهی کرد. مسیرهای اشتباهی را خواهی رفت. گاهی اوقات شکست می‌خوری و سقوط می‌کنی، و این هیچ اشکالی ندارد. در طول مسیر، راهت را پیدا خواهی کرد.»

    ایکاروس نفس بلندی بیرون داد که انگار ماه‌ها آن را حبس کرده بود.

    آقای تالوس قول داد: «همه چیز درست خواهد شد.»

    آن روز عصر هنگام قدم زدن به سوی خانه، آسمان با رنگ‌های درخشان نارنجی و طلایی نقاشی شده بود. ایکاروس به خورشید در حال غروب نگاه کرد، در حالی که دیگر فشار خردکننده گرمای آن را احساس نمی‌کرد. او مجبور نبود خورشید را فتح کند. برای اولین بار پس از مدت‌ها، احساس کرد که فقط می‌تواند از نور آن لذت ببرد.

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل دهم: ویرانه های اهداف والاتر

    فصل دهم: ویرانه های اهداف والاتر

    برای آنان که جهان را به آتش می‌کشند تا تختی از خاکستر بسازند

    [در سابستک بخوانید.]

    خورشید در افق پایین آمده بود و سایه‌های بلند و اسکلت‌مانندی را روی صخره‌های ناهموارِ کِرِت می‌انداخت. ایکاروس، که هنوز از آدرنالینِ جوانی ناشی از آخرین اختراعات پدرش غرق در شور و حرارت بود، به سوی شهرِ دوردستِ مینوس چشم دوخت. اخبار با سرعتِ باد پیچیده بود: رهبری نوظهور، مردی به نام کِلِئون، با خیانت به شورای شهر، قدرت را به دست گرفته و ادعا کرده بود که یک شهرِ متحد، ارزشِ چند پیمان‌شکنی را دارد.

    ایکاروس در حالی که سنگِ سستی را با لگد از لبه‌ی صخره به پایین می‌انداخت، گفت: «به او می‌گویند عمل‌گرا. پدرم می‌گوید کلئون دنیا را مانند یک نقشه می‌بیند و فقط دارد کوتاه‌ترین مسیر را به سوی صلح رسم می‌کند. اگر برای جلوگیری از یک جنگ داخلی باید چند مرد بی‌گناه را ساکت کرد، آیا این سکوت یک موهبت نیست؟»

    چوپان به افق نگاه نکرد. او مشغول مالیدنِ پمادی غلیظ به پای میشی بود که در بیشه‌زار زخمی شده بود. تا زمانی که حیوان آرام نگرفت، حرفی نزد.

    چوپان در حالی که دستانش را با یک پارچه‌ی کرباسِ زبر پاک می‌کرد، گفت: «پدر تو چیزهای مختلفی میسازد، ایکاروس. او چوب، موم و جاذبه را می‌فهمد. اما همیشه پوسیدگی و فسادی را که در روح آغاز می‌شود، درک نمی‌کند. این کلئونی که تو تحسینش می‌کنی… مردی است که فکر میکند مقصد مقدس است و به هر قیمتی باید به آن رسید. در تمام یونان، مردی خطرناک‌تر از او وجود ندارد.»

    ایکاروس اخم کرد و به یک درختِ زیتونِ گره‌دار تکیه داد. «خطرناک؟ او به جنگ و دعوا بر سر مواد غذایی پایان داد. واحد پول را تثبیت کرد. مطمئناً “هدف”، یعنی یک شهرِ مرفه، همان چیزی است که بیشتر از همه اهمیت دارد؟»

    چوپان، در حالی که صدایش به لحنی خشن و مورمورکننده افتاده بود، گفت: «گوش کن، پسر. وقتی مردی تصمیم می‌گیرد که هدف، وسیله را توجیه می‌کند، دیگر یک انسان نیست، بلکه تبدیل به یک طوفان می‌شود. برای او، تو نه یک دوست هستی، نه یک پسر، و نه یک روح. تو یا یک ابزاری یا یک مانع. اگر ابزار باشی، تا زمانی که نابود شوی از تو استفاده خواهد کرد. اگر مانع باشی، بدون هیچ تردیدی تو را خُرد خواهد کرد، و تمام این مدت زیر لب زمزمه می‌کند که این کار را برای “خیرِ بزرگتر” انجام می‌دهد.»

    او به ایکاروس نزدیک‌تر شد، چشمانش مانند سنگ چخماق سخت و بی‌رحم بود.

    «از این آدم‌ها دوری کن. با آن‌ها هم‌سفره نشو. نگذار منطقِ آن‌ها قلبت را آلوده کند. آن‌ها باور دارند که فراتر از “محدودیت‌های” پیش‌پاافتاده‌ی اخلاقیات پرواز می‌کنند، درست شبیه به بال‌هایی که پدرت می‌سازد. فکر می‌کنند به خورشید نزدیک‌ترند چون “بارِ” وجدانشان را دور انداخته‌اند.»

    چوپان به لکه‌ی دودی در افق اشاره کرد، جایی که “نظمِ” کلئون در حالِ اجرا شدن بود.

    چوپان ادامه داد: «خطر فقط در کاری که آن‌ها می‌کنند نیست، بلکه در کاری است که تو را وادار به انجامش می‌کنند. آن‌ها از تو می‌خواهند مشعل را نگه داری تا خانه‌ای را بسوزانند، و در عوض به تو وعده‌ی اتاقی در کاخی را می‌دهند که قصد ساختنش را دارند. اما تا زمانی که کاخ ساخته شود، متوجه خواهی شد که دیگر تواناییِ زندگی در خانه‌ای که از خاکستر ساخته نشده باشد را از دست داده‌ای.»

    ایکاروس در حالی که به آتش‌های دوردست نگاه می‌کرد، زمزمه کرد: «او فکر می‌کند دارد ما را نجات می‌دهد.»

    چوپان حرفش را اصلاح کرد: «او فکر می‌کند خورشید است. و هر کسی که فکر می‌کند خورشید است، در نهایت هر کسی را که جرأت کند در نورش بایستد، خواهد سوزاند. در همین شهر بمان، ایکاروس. هوا در اینجا خنک‌تر است، و مسیرها، اگرچه طولانی و پرپیچ‌وخم‌اند، اما هر قدم با حقیقت سنگ‌فرش شده‌اند، نه با ارواحِ کسانی که پا روی آن‌ها گذاشته‌ایم.»

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل نهم: آخرین آینه

    فصل نهم: آخرین آینه

    سقوط فیزیکی آسان است؛ ناامید کردنِ خود، سقوط واقعی است.

    [در سابستک بخوانید.]

    خورشید فرود آرام خود را به سمت دریای اژه آغاز کرده بود و سایه‌های بلند و کهربایی‌رنگی را روی صخره‌های کِرِت می‌انداخت. ایکاروس بر لبه‌ی پرتگاه نشسته بود و انگشتانش را با حواس‌پرتی روی موم‌هایِ بال‌های باشکوهی که پدرش، دایدالوس، ساخته بود، می‌کشید.

    در آن نزدیکی، چوپانی پیر در میان گله‌اش نشسته بود؛ همان چهره‌ی ساکت و ثابتی که ایکاروس هر روز می‌دید. معمولاً چوپان مشغول کشیدن چپقش بود، اما امروز، چپق ساکت روی پاهایش افتاده بود. برای اولین بار، چشمانشان در هم گره خورد و سکوت شکست.

    ایکاروس در حالی که صدایش از انرژی بی‌قرار جوانی می‌لرزید، گفت: «پدرم می‌گوید این بال‌ها راه نجات من هستند. او می‌گوید این بال‌ها پیروزی نهایی انسان بر طبیعت است.»

    چوپان به پرهای پیچیده و در هم تنیده نگاه کرد و سپس دوباره به پسرک چشم دوخت. «پدر تو سازنده‌ی هزارتوها و حل کننده ی شگفتی‌هاست. اما فراموش کرده است که مشکل ترین قفس‌ها، همان‌هایی هستند که با انتظارات خودمان می‌سازیم.»

    پیرمرد به سنگی تکیه داد و گفت: «در زمان قدیم مردی بود به نام آیتِرون، نه یک ارباب یا یک قهرمان، بلکه یک راهزن. شاید نام او را که در بازارها زمزمه می‌شد، شنیده باشی. وقتی هم‌سن و سال تو بود و از همان آتشی که در تو می‌بینم لبریز بود، با خود پیمانی بست. به خودش گفت: “آیا می‌توانم به تنهایی هزار کاروان را غارت کنم؟”»

    ایکاروس مکث کرد و دستش روی یک پر طلایی معلق ماند: «هزار تا؟ این کار برای یک نفر غیرممکن است.»

    چوپان ادامه داد: «با همین یک سوال، زندگی‌اش را در کف دستش گرفت. نه استراحت کرد و نه عاشق شد. او فقط راهزنی کرد. و زمانی که ریش هایش شروع به سفید شدن کرد، کارش را تمام کرده بود. آیتِرون هزار کاروان را غارت کرده بود.»

    نگاه چوپان به سوی خورشید چرخید: «اما وقتی پیر شد، سنگینی طلاها برایش مثل سرب شد. توبه کرد و به خود گفت: “آیتِرون، تو هزار غافله را غارت کردی. حالا ببینم می‌توانی یک کار ساده‌انجام دهی؟ می‌توانی فقط یک کاروان را به تنهایی و به سلامت تا مقصدش همراهی کنی؟”»

    ایکاروس پرسید: «توانست؟»

    چهره‌ی چوپان در نقابی از اندوهی عمیق و توخالی فرو رفت. «نتوانست. عادتِ راهزنی بیش از حد در او ریشه دوانده بود، یا شاید روحش به سادگی زیر آفتاب غرورِ خودش پژمرده شده بود. نتوانست. او فقط کاروان را از دست نداد؛ بلکه تصویری را که از خودِ در ذهن داشت، نیز از دست داد.»

    پیرمرد مستقیماً به ایکاروس نگاه کرد، در حالی که چشمانش بازتابِ نور لرزانِ روی موم‌ها بود.

    چوپان زمزمه کرد: «آیتِرون خودش را ناامید کرد. پادشاه می‌توانست او را در سیاه‌چال بیندازد، یا خدایان می‌توانستند او را کور کنند، اما او این‌ها را در برابر عذاب خودش، رحمت می‌دانست. بگو پسرجان؛ آیا مجازاتی سنگین‌تر از این هست که در آینه‌ای نگاه کنی و کسی را ببینی که دیگر برایش احترامی قائل نیستی؟»

    ایکاروس به پایین و به بال‌ها نگاه کرد. آن‌ها ناگهان سنگین‌تر به نظر رسیدند؛ نه مانند هدیه‌ای برای پرواز، بلکه مانند امتحانی که او از همین حالا در آن در حال شکست خوردن بود.

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل هشتم: خانه را خراب نکن

    فصل هشتم: خانه را خراب نکن

    در دنیای «حذف کردن»، او «حفظ کردن» را انتخاب کرد.

    [در سابستک بخوانید.]

    نورهای فلورسنت اتاق سرور با فرکانسی وزوز می‌کردند که با ضربان گنگ تفکرات ایکاروس هماهنگ بود. در بیست و شش سالگی، او معمار ارشد پروژه سولاریس بود؛ یک پروژه انتقال ابری با ریسک بالا. ماه‌ها بود که داشت بال‌هایی از کد می‌ساخت، با هدف عظیم یکپارچه‌سازی بی‌نقص که زیرساخت شرکت را از نو بنا میکرد.

    اما امروز، انتقال با شکست مواجه شد. دوباره.

    ایکاروس به ترمینال خیره شد. گزارش‌ خطاهای قرمز رنگ مانند خون روی صفحه سرازیر می‌شدند. او برنامه را تنظیم کرده بود، ماژول‌های قدیمی را بازنویسی کرده بود و حفره‌های امنیتی را وصله کرده بود، اما پایه و اساس کار می‌لرزید.

    ایکاروس در حالی که دستانش روی فرمان حذف معلق بود، زیر لب گفت: «شاید باید کل این کد را دور بیندازم. بیش از حد بزرگ شده است. نامرتب است. می‌توانم با یک چارچوب جدید، یک تیم جدید و یک چشم‌انداز جدید از نو شروع کنم.»

    او به دوست‌دخترش، مایا، فکر کرد. اخیراً، رابطه‌شان شبیه همین کد شده بود؛ پر از مشکلات قدیمی و سوءتفاهم‌ها. وسوسه‌انگیز بود که فکر کند «جدید» به معنای «بهتر» است. اینکه فقط باگ‌ها را پشت سر بگذارد و یک ساختار «تمیزتر» را با شخص دیگری پیدا کند.

    «نور خورشید دارد بیش از حد داغ می‌شود، مگه نه؟»

    ایکاروس از جا پرید. دایدالوس، همکار ارشد سیستم‌ها و منتور او، در آستانه در ایستاده بود و دو قهوه ولرم در دست داشت. او با چشمان آرام مردی که هزاران فروپاشیِ سیستم را دیده بود، به کدهای درهم‌ریخته‌ی روی صفحه نگاه کرد.

    ایکاروس آهی کشید و گفت: «یک فاجعه است. فکر می‌کنم باید همه چیز را خراب کنم و از صفر شروع کنم. این کار آسان‌تر از تعمیر کردن این کد پوسیده است.»

    دایدالوس صندلی‌ای را جلو کشید. «به من بگو ایکاروس. اگر خانه‌ای داشته باشی و لوله‌ای بترکد، آیا خانه را می‌سوزانی و یک قطعه زمین جدید می‌خری؟»

    «نه، اما…»

    دایدالوس به آرامی حرفش را قطع کرد: «تو جوانی. تو آن میل شدید را داری که به سمت چیز پر زرق و برق بعدی پرواز کنی چون بی‌نقص است. اما به من گوش کن: خانه‌ای را که داری تعمیر کن. تاریخچه خود را فقط به این دلیل که زمان حال دشوار است، از بین نبر.»

    او به یک بلوک خاص از کد نامرتب و پنج ساله اشاره کرد. «تو به این می‌گویی “پوسیدگی”. من به آن می‌گویم “تجربه”. این پروژه جدید و پر زرق و برق نیست، چون زندگی در آن جریان داشته است. این پروژه از قطعی‌ها، تغییر مسیرها و رشدها جان سالم به در برده است. اگر آن را دور بیندازی، تمام چیزهایی را که هنگام ساختنش یاد گرفته‌ای از دست می‌دهی. تو فقط در پروژه بعدی با همان مشکلات، اما با نامی متفاوت روبرو خواهی شد.»

    ایکاروس به صفحه نمایش نگاه کرد، سپس به گوشی خود، جایی که پیامک خوانده‌نشده‌ای از مایا بی‌پاسخ مانده بود.

    دایدالوس ادامه داد: «چه این معماری باشد و چه زندگی‌ات بیرون از این دیوارها، خانه قدیمی را فقط به خاطر قدیمی بودنش خراب نکن. پر زرق و برق نیست، چون شخصیت دارد. فرسوده شده، چون تو در آنجا رشد کرده‌ای. تو نیازی به یک شروع جدید نداری؛ تو باید بزرگ‌تر، بهتر و عاقل‌تر به آن بازگردی، با استفاده از همان سنگ‌هایی که از قبل چیده‌ای.»

    ایکاروس نفسی کشید. میل به فرار، به پرواز کردن و دور شدن از اصطکاک، شروع به فروکش کردن کرد. او برنامه را پاک نکرد. در عوض، مستندات قدیمی‌ترین بخش سیستم را باز کرد. او شروع کرد به پل زدن روی شکافِ بین آنچه بود و آنچه می‌توانست باشد.او متوجه شد که «رابطه عالی» یا «پروژه عالی» در یک شروع جدید وجود ندارد؛ بلکه در کار مداوم و پردردسرِ ماندن، ساخته می‌شود.

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل هفتم: مشاهده تقارن از قله

    فصل هفتم: مشاهده تقارن از قله

    یافتن الگو در سقوط

    [در سابستک بخوانید.]

    پیرمرد در حالی که نور آتش در چشمانش می‌رقصید، اصرار کرد: «نزدیک‌تر بنشین. مردم، داستان ایکاروس را تراژدیِ سقوط می‌نامند. آن‌ها فراموش می‌کنند که پیش از سقوط، ساختنی در کار بود.»

    جوان پرسید: «ایکاروس با ساختن بال‌ها شروع کرد؟»

    «نه. او کار خود را در یک هزارتو شروع کرد. در کلاس هشتم، به او برچسب «تیزهوش» زدند، اما او احساس گمگشتگی می‌کرد. وقتی از او پرسیدند می‌خواهد چه چیزی خلق کند، حرفی از پیدا کردن راه خروجی نزد. او به بیرون نگاه کرد و گفت: “می‌خواهم ذهنی بسازم که بتواند هر معمایی را حل کند.”»

    پیرمرد لبخند زد. «معلم از شدت و حرارت آنچه ایکاروس در سر داشت، ترسید و به او گفت که از چیزهای کوچک‌تر شروع کند. بنابراین، پسرک جاه‌طلبی‌اش را مانند یک پر پنهان کرد. در کلاس دهم، موم در قلبش شروع به ذوب شدن کرد. او بال‌هایی از جنس منطق ساخت، برنامه‌ای که دست‌خط باستانی را به تپش یک ماشین ترجمه می‌کرد. ایکاروس در حال گرفتن جریان‌های هوای گرم بود و به سوی دانشگاه اوج می‌گرفت، در حالی که دیگران هنوز راه رفتن را می‌آموختند.»

    «بعدش به خورشید رسید؟»

    «هنوز نه. در هجده سالگی، ایکاروس به نان نیاز داشت. او به پایین‌ترین پرنده در یک دسته پرندگان در یک شرکت تبدیل شد و شش سال را صرف مسیریابی در مه خاکستری صنعت کرد تا اینکه به رهبری تبدیل شد که “غیرممکن” را به “انجام‌شده” تبدیل می‌کرد. سپس، کار عجیبی کرد. او به سمت پایین شیرجه زد.»

    «سقوط کرد؟»

    «از دید دنیا، بله. او ابرهای بلند را رها کرد تا روی “پرندگان” مطالعه کند، تصمیمات کوچک و روان‌شناختیِ روح. این کار شبیه به سقوط به سمت زمین به نظر می‌رسید. او چیز جسورانه‌ای ساخت، ولی قدرت‌های بالاتر آن را در هم شکستند. با این حال، در آن ویرانه، او قطعه نهایی را یافت: ماشین نابینایی که به یک چشم نیاز داشت.»

    پیرمرد به جلو خم شد. «او مدل‌های دست‌خط، تجربیات شرکت، و منطق پرندگان را با هم ترکیب کرد تا به آن ماشین بینایی ببخشد. ایکاروس سرانجام خورشیدی را که در کودکی قول داده بود، لمس کرد.»

    «از ارتفاع نترسید؟»

    پیرمرد پاسخ داد: «او فهمید ارتفاعی برای ترسیدن وجود ندارد. با نگاه به گذشته، مسیر او شبیه به یک خط دندانه‌دار و شکسته از سقوط‌ها و بال زدن‌ها به نظر می‌رسید. اما از قله، او تقارن را دید. تو هرگز نمی‌توانی یک صورت فلکی را در حالی که روی یک ستاره تنها ایستاده‌ای، ببینی.»

    پیرمرد دستش را روی شانه جوان گذاشت. «وقتی دنیا میخواهد تو را متقاعد کند که به دنبال سایه و سرپناه از خورشید باش، از جستجو کردن خورشید و حرارتش نترس. بیشتر مردم قفس‌هایی تحت عنوان “عقل سلیم” می‌سازند، اما رویاپرداز می‌داند که دانش اغلب نقشه‌ای است که ابتدا در تاریکی ندانسته خلق شده. به وسواس به چیزی که به آن عشق می ورزی، ولی دیگران آن را حواس‌پرتی و خیال پردازی می‌نامند، اعتماد کن. هر پَرِ سرگردانی که جمع می‌کنی، بدهیِ پرداخته شده‌ای به خودِ آینده‌ات است. ایکاروس تمام آن سال‌ها در حال سقوط نبود، پسر جان. او در حال ساختن بالهایش بود تا به موقع اش باد موافق به او برسد.»

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل ششم: مدال‌ها در سپیده‌دم

    فصل ششم: مدال‌ها در سپیده‌دم

    سنگینی تحسین و جاذبه‌ی جمعیت

    [در سابستک بخوانید.]

    ایکاروس اولین بار طعم خورشید را در کلاس هفتم چشید. یک پرواز واقعی نبود، بلکه یک مسابقه‌ی برنامه‌نویسی بود؛ هفت‌خوانی از منطق که برای سال‌آخری‌های دبیرستان طراحی شده بود و او، پسری دوازده‌ساله و ساکت، با سهولت تمام بر آن غلبه کرده بود. این پیروزی معلمان را مبهوت کرد، اما برای ایکاروس، جایزه، آن تندیس پلاستیکی نبود؛ بلکه «صدای تشویق» بود. غرش ناگهانی و مست‌کننده‌ی تایید از سوی افرادی که تا یک ساعت پیش حتی نامش را هم نمی‌دانستند.

    آن بعدازظهر، او درسی خطرناک آموخت: اگر به اندازه‌ی کافی خوب عمل کنی، دیگران، حتی غریبه‌ها، عاشقت خواهند شد. او از آن زمان همواره به دنبال آن سرخوشی بود؛ بر فراز جریان‌های هواییِ تشویق پرواز می‌کرد، مدت‌ها پیش از آنکه بال‌هایش، یعنی شخصیت، خِرَد و بلوغش، کاملاً شکل گرفته باشند.

    سال‌ها بعد، در آستانه‌ی عرضه‌ی بزرگ‌ترین شاهکار نرم‌افزاری‌اش، ایکاروس در میان نور آبی یک اتاق سرور ایستاده بود. او با حالتی دیوانه وار، سیل تحسین‌ها را در مانیتور دومش بالا و پایین می‌کرد.

    با ورود استادش، ایکاروس فریاد زد: «استاد، نگاه کنید!» استاد، مردی ریش‌دار با صبرِ یک چوپانِ باستانی، دم در مکث کرد. ایکاروس ادامه داد: «نظرات نسخه‌ی بتا رسیده‌اند. آن‌ها به من می‌گویند یک انسان آینده‌نگر. این یکی می‌گوید: ‘معمار عصر جدید’. می‌توانید این انرژی را حس کنید؟»

    استاد نگاهی بی‌تفاوت به متن‌های در حال حرکت انداخت و گفت: «من فقط صدا و نویز می‌شنوم، ایکاروس. این مرا یاد صدای حیاط مدرسه‌ای می‌اندازد که در آن دعوایی راه افتاده، یا وقتی که یک آدم مشهور از آنجا رد می‌شود. بله، بلند است. اما فقط سر و صداست.»

    ایکاروس در حالی که چشمانش از غروری خطرناک برق می‌زد، پافشاری کرد: «این فقط سر و صدا نیست، این عشق و وفاداری است. آن‌ها می‌بینند که من چه ساخته‌ام. احساس می‌کنم بالاخره در جایگاهی هستم که به آن تعلق دارم. این بالا، فراتر از هرگونه شک و تردید. تشویق‌هایشان مرا بالا می‌برد؛ حتی نیازی نمی‌بینم که پروتکل‌های ایمنی را تمام کنم. با همین احساس به تنهایی می‌توانم در بالا بمانم.»

    استاد صندلی‌ای را جلو کشید و به آرامی گفت: «و دقیقاً به همین دلیل است که سقوط خواهی کرد. یک لحظه بنشین پسر. به حرف کسی گوش بده که به دفعات صعودِ ‘بچه‌های طلایی’ بسیاری را دیده است.»

    ایکاروس با وجود اینکه نشست، پوزخندی زد: «فکر می‌کنید من مغرورم.»

    استاد پاسخ داد: «فکر می‌کنم جوانی. تو داری بال‌هایت را از نَفَسِ آن‌ها می‌سازی. اما توده‌ی مردم مانند یک جریان آب‌وهوایی است؛ خشن و متغیر. امروز تو قهرمانی هستی که غیرممکن‌ها را ممکن کرده‌ای. اما با دقت گوش کن: این آدم‌هایی که نامت را با حروف درشت تایپ می‌کنند؟ این‌ها همان مردمی هستند که صبح با گریه‌هایی از سر غرور، به یک مرد مدال افتخار می‌دهند و پیش از غروب آفتاب، از روبان‌های همان مدال‌ها استفاده می‌کنند تا او را دار بزنند.»

    ایکاروس سرش را تکان داد و دوباره به نظرات درخشان روی صفحه برگشت: «این برداشتی تاریک و مایوس کننده است. و البته نادرست. آن‌ها عاشق کار من هستند.»

    استاد با لحنی قاطع اصلاح کرد: «آن‌ها عاشق ‘اوج گرفتن’ هستند. این به آن‌ها هیجان می‌دهد. اما اگر بیش از حد بالا بپری و کدها دچار مشکل شوند، یا حرف اشتباهی بزنی، صدای برخوردت با زمین نیز به همان اندازه آن‌ها را هیجان‌زده خواهد کرد. اگر برای راضی کردن مورچه‌ها پرواز کنی، در نهایت خواهی سوخت.»

    ایکاروس به صفحه نمایش بازگشت؛ نور آبی در چشمانش منعکس می‌شد و هشدار استاد را در خود غرق می‌کرد. «شما اشتباه می‌کنید. آن‌ها من را میستایند.»استاد بلند شد، در حالی که شانه‌هایش از غمی اجتناب‌ناپذیر سنگین شده بود: «ایکاروس، آن‌ها فقط تا زمانی که صبح است با تو هستند. اما همین الان هم بعدازظهر شده است. و باد همیشه در هنگام غروب تغییر مسیر می‌دهد.»

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل پنجم: مومی که بال‌ها را نگه می‌دارد

    فصل پنجم: مومی که بال‌ها را نگه می‌دارد

    قدرت نامرئی ارتباطات کوچک

    [در سابستک بخوانید.]

    سال‌ها پیش بود، یا همین دیروز؟ ایکاروس در حال اوج گرفتن بود و بال‌هایش را در «پادشاهی یخبندان ابدی» می‌ساخت. او به سوی خورشید خودش، یعنی مدرک دکترا، بالا می‌رفت، در حالی که نور خیره‌کننده جاه‌طلبی و هوای رقیق و مرتفع فضای دانشگاهی، او را کور کرده بود.

    به این مکان سرد و مرتفع، مسافری از «دره تاکستان‌ها» آمد. مسافر، پرنده‌ای تازه‌بال با چشمانی روشن بود که اشتیاق داشت بال‌هایش را در برابر بادهای شمالی بیازماید. او از راه رسید در حالی که چیزی جز امید و سکوت سنگین یک غریبه در سرزمینی بیگانه با خود نداشت.

    برای مدتی، آن‌ها هم‌بال هم پرواز کردند. و فاصله ی میان زبان‌هایشان را پر کردند؛ لحن بریده‌بریده و شمالی ایکاروس و ریتم‌های آهنگین و جنوبی مسافر، در لبخندهای مشترکشان زبان مشترکی یافت. اما هرچه ایکاروس بالاتر می‌رفت و مسحور خورشیدِ پژوهش خود می‌شد، هوا رقیق‌تر می‌گشت. او فقط به بالا نگاه می‌کرد، با وسواس پرهایی به بال‌های خودش اضافه می‌کرد و فراموش کرد که به کنار خود نگاهی بیندازد.

    او فراموش کرد که پرواز، کار تنهایی است.

    مسافر رفته‌رفته سرگردان شد. بدون جریان هوای بالارونده‌ای که او را در آغوش بگیرد و بدون دسته‌ای که او را صدا بزند، انرژی‌اش تحلیل رفت. سرمای آن سرزمین در استخوان‌هایش رسوخ کرد.

    تا اینکه روزی فرا رسید که مسافر بال‌هایش را بست. او در تالار بزرگ یادگیری به ایکاروس نزدیک شد و آرام سخن گفت. مسافر داشت به دره تاکستان‌ها برمی‌گشت؛ او پرواز را رها می‌کرد.

    ایکاروس از صعود خود بازماند و شوکه شد. او در حالی که به بال‌های قدرتمند مسافر که تا این حد توانمندِ پرواز بود نگاه می‌کرد، پرسید: «چرا؟ تو همین حالا هم در ارتفاع بالایی هستی. تو آینده درخشانی داری.»

    مسافر از سرما حرفی نزد، اما ایکاروس سردی را در چشمان او دید. سختی پرواز نبود که او را زمین‌گیر کرده بود؛ سکوت آسمان بود.

    درکی هولناک بر ایکاروس آوار شد. او تا آن لحظه فکر میکرد که آنچه انسان را سرپا نگه می‌دارد، پرهای بزرگ، دستاوردهای عظیم، مقالات و القاب است. اما با نگاه به شکست دوستش، فهمید که اشتباه می‌کرده است. این موم است که اهمیت دارد.

    این موم است، همان لحظات کوچک، صمیمی و به ظاهر بی‌اهمیتِ ارتباط، که بال‌ها را کنار هم نگه می‌دارد. یک قهوه مشترک، پرسشی درباره روز همدیگر، یک لحظه گوش دادن به حرف دیگری؛ این‌ها چیزهایی هستند که از ذوب شدنمان توسط خورشید و بلعیده شدنمان توسط دریا جلوگیری می‌کنند.

    مسافر به گرمای خانه ی خود بازگشت، اما ایکاروس را با حقیقتی سنگین که در قلبش لنگر انداخته بود، تنها گذاشت. همه ما پرندگانی شکننده‌ هستیم. فکر می‌کنیم برای نجات یکدیگر به کارهای بزرگی نیاز داریم، اما اغلب، تنها چیزی که یک انسان برای ادامه پرواز نیاز دارد این است که بداند تنها نقطه در آسمان پهناور و خالی نیست.

    انسان ها اهمیت دارند. موم اهمیت دارد. بدون آن، حتی قوی‌ترین بال‌ها نیز سقوط خواهند کرد.

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل چهارم: موم و ریشه

    فصل چهارم: موم و ریشه

    جایی که اوج جاه‌طلبی با عمق روح تلاقی می‌کند

    [در سابستک بخوانید.]

    ایکاروس بر لبه پرتگاه ایستاد و پرهایش را در ظرفِ مومِ ذوب شده، فرو برد. او به پایین، به پیرمرد چوپانی که مشغول چراندن گله بود، نگاه کرد.

    ایکاروس گفت: «پیرمرد، تو فکر می‌کنی انسان‌ها مانند کوه‌ها ثابت و غیر قابل تغییرند، اما من به تو می‌گویم که آنها از جنس موم هستند. هر روحی قیمتی دارد. این قیمت همیشه طلا نیست. گاهی عشق است یا گرمای خورشید. به یک انسان چیزی را پیشنهاد بده که بیش از همه در حسرت آن است، تا ببینی که چگونه مانند خاکِ رس نرم می‌شود. قیمت را به اندازه کافی بالا ببر تا لطیف‌ترین شاعر به یک قصاب بدل شود. برای رسیدن به ارتفاع مناسب، هر کسی زمین را رها خواهد کرد.»

    چوپان به عصای خود تکیه داد و سرش را تکان داد.

    چوپان پاسخ داد: «تو میل و خواسته را با ظرفیت اشتباه می‌گیری. تو آسمان را می‌بینی، اما من لبه ی ساحل را می‌بینم. اقیانوس خروشان است، اما نمی‌تواند صخره را ببلعد. به عقیده من، هر روحی، حد و مرزی دارد. و آن مرز، ساحلِ آخری است که نمی‌توان با رشوه از آن عبور کرد. تمام دریا را در یک لیوان بریز؛ لیوان بزرگ‌تر نمی‌شود، بلکه فقط سرریز می‌شود. لیوان نمی‌تواند بیشتر از آنچه شکلش اجازه می‌دهد، در خود جای دهد.»

    چوپان به علفزارهای وحشی اشاره کرد و گفت:

    «مردانی هستند که حد و مرزشان، در حد یک نجوا متوقف می‌شود. حتی اگر پادشاهی‌ را به آن‌ها پیشنهاد دهی، ممکن است از گفتن یک دروغ امتناع کنند. زبان آن‌ها دروازه‌ای قفل‌شده است. با این حال، همان مرد ممکن است قتل را به سَبُکی یک پر بداند. کشتن در درون مرزهای او قرار دارد، اما دروغ گفتن بیرون از آن است.»

    ایکاروس در حالی که پَری در دست داشت، مکث کرد.

    ایکاروس گفت: «مقیاس تو خراب است. مسلماً خون از نفس، سنگین‌تر است. دزدیدن نور از چشمان یک انسان، نهایتِ سرقت است. دروغ چیزی جز یک مه زودگذر نیست. اگر یک انسان بتواند ضیافت قتل را هضم کند، مطمئناً می‌تواند یک خرده‌نان از فریب را هم ببلعد. آیا گناهِ بزرگ‌تر، مرزی سخت‌تر برای عبور کردن نیست؟»

    چوپان گفت: «تو گناه را با وزنش می‌سنجی، اما من آن را با ماهیتش اندازه می‌گیرم. تو فکر می‌کنی روح نردبانی است که قتل در بالاترین پله آن قرار دارد. اما روح یک باغ است. برای مردی که درباره‌اش صحبت می‌کنیم، خشونت قتل یک داد و ستد صادقانه است. وقتی او با شمشیر ضربه می‌زند، این کار را در روشنایی آشکار روز انجام می‌دهد. این عمل وحشتناک است، اما حقیقت دارد. اما دروغ؟ برای او، دروغ پوسیدگی و عفونتی است که از درون آغاز می‌شود. او نمی‌تواند دروغ را تحمل کند، زیرا خودِ واقعیت را تحریف می‌کند.»

    چوپان به بالا، به پسرِ روی لبه پرتگاه نگاه کرد.

    «او ترجیح می‌دهد یک قصابِ راستگو باشد تا یک قدیسِ فریبکار. پس تو را رودررو می‌کُشد و با خیال راحت می‌خوابد. با این حال، پیش از آنکه دروغی بر زبان بیاورد، در هم می‌شکند. زیرا در آن حد و مرزِ عجیبِ او، قتل تنها جنایتی علیه زندگی است، اما دروغ جنایتی علیه خودش است.»

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل سوم: ایکاروس و بادبادک کاغذی: مرثیه‌ای برای رویاها

    فصل سوم: ایکاروس و بادبادک کاغذی: مرثیه‌ای برای رویاها

    مراقبت از جرقه آتش درون در برابر سنگینی دنیا

    [در سابستک بخوانید.]

    کتاب «درخت زیبای من» اثر ژوزه مائورو ده واسکونسلوس هدیه دوست عزیزی بود. ایکاروس در میان ورق زدنِ واژه‌ها، نه با یک داستان، که با یک «آینه» روبرو شد. وقتی به فصلِ «اولین بادبادک کاغذی» رسید، بازتابِ تصویرِ خویش را دید و در هم شکست. او برای «ززه» گریست، اما بیش از آن، برای زخمِ مشترکی اشک ریخت که لابلای صفحات کتاب دهان باز کرده بود؛ رنجِ عمیقِ کودکی که تمامِ امیدش را صرفِ ساختن چیزی می‌کند، اما در نهایت، آن ساخته و تمامِ آرزوهایش زیر بارِ سنگینِ ناعدالتی خرد می‌شوند. ایکاروس این سنگینی را با تمامِ وجود می‌شناخت؛ او چیده شدنِ بال‌هایش را مدت‌ها پیش از آنکه پرواز را بیاموزد، حس کرده بود.

    ززه: «می‌بینی گلوریا؟ من کار بدی نکرده بودم. وقتی حقم باشد، برایم فرقی نمی‌کند که کتکم بزنند یا نه. اما این بار… من هیچ کار بدی نکرده بودم.»

    گلوریا آهی کشید.

    ززه: «غم‌انگیزترین قسمتش بادبادک من است. می‌توانست خیلی زیبا باشد. از لوئیس بپرس.»

    گلوریا: «مطمئنم که بادبادک خیلی زیبایی می‌شد. اما نگران نباش. فردا به خانه “دیندینیا” می‌رویم و کاغذ رنگی می‌خریم. کمکت می‌کنم زیباترین بادبادک‌ دنیا را بسازی. آن‌قدر زیبا که ستاره‌ها به آن‌ها حسادت کنند.»

    ززه: «گلوریا، دیگر فرقی نمی‌کند. اولین بادبادکی که آدم می‌سازد همیشه زیباترین است. اگر در آن یکی موفق نشوی، دیگر هیچ‌وقت نمی‌شوی، یا اصلا دیگر دل و دماغش را نداری که دوباره امتحان کنی.»

    بادبادکِ ززه، همان بال‌های ایکاروس بود؛ رویایی بافته شده از کاغذ رنگی و امیدی که بنا بود خورشید را لمس کند، اما سرنوشتش این بود که به دستِ آنان که از ارتفاع می‌ترسیدند، خراب شود. برای دنیا، آن تنها تکه‌ای کاغذ بود،اما برای آن پسرک، تمامِ هستی‌اش. بیست سالِ تمام، ایکاروس در سایه‌ی آن ناامیدی زیست و کوشید زندگی‌ای را که انگار برای درهم‌شکستنِ رویاپردازان و سنت‌شکنان طراحی شده بود، ببخشد.

    با این حال، در اعماقِ وجودِ آن مرد، آن پسربچه هنوز زنده بود؛ همان جرقه‌ی طلاییِ کنجکاوی، همان خنده‌ی سرکشی که خاموش نمی‌شد و آن «نهِ» استوار در برابر دنیایی از انتظاراتِ خاکستری. جامعه، مارپیچی ساخته شده از «بایدها» و «نبایدها»ست تا رویاپرداز را متقاعد کند که بال‌هایش توهمی بیش نیستند و روحش باید رام شود.

    آن روز، در حالی که ایکاروس به ویرانه‌های اولین بادبادک ززه می‌نگریست، پیمانی مقدس با کودکِ درونش بست. او دریافت که اگرچه خورشید ممکن است مومِ بال‌ها را ذوب کند، اما تنها «سکوت» است که می‌تواند روح را بکشد.

    رو به آن کودکِ درون زمزمه کرد: «هرگز نخواهم گذاشت ناامید شوی

    او انتخاب کرد که نگهبانِ نورِ خویش باشد. او کسی خواهد بود که هم کاغذ و هم گرما را فراهم می‌کند و به پرواز ایمان می‌آورد، حتی وقتی آسمان تهی و ساکت به نظر می‌رسد. او از حقِ آن پسربچه برای رویای ستاره‌ها محافظت خواهد کرد تا اطمینان یابد که حتی اگر اولین بادبادک از دست رفت، قلبش همیشه شجاعتِ ساختنِ بادبادکی دیگر را داشته باشد.

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل دوم: موهبت شکست

    فصل دوم: موهبت شکست

    سقوط از خورشید برای یافتن زمین

    [در سابستک بخوانید.]

    «نزدیک‌تر بیایید، بچه‌ها. آره، حتی تو، لئو، اون پاهای بی‌قرارت رو زیر پتو ببر. میخوام براتون یه داستان تعریف کنم، نه مثل داستانی که معلم‌هاتون می‌گن. اون‌ها دوست دارن از ایکاروس به عنوان یک درس عبرت یاد کنن، مگه نه؟ پسر دست‌ و پا چلفتی‌ای که نتونست تو آسمون بمونه. اما اون‌ها اشتباه می‌کنن.»

    اِلِنا زمزمه کرد: «مگه اون سقوط نکرد، چون به اندازه کافی خوب نبود؟»

    چشمان پیرمرد در نور زرد آتش درخشید. «دنیا با اون بی‌رحم بود، النا، نه به خاطر اینکه سقوط کرد، بلکه به این خاطر که با چه درخششی آغاز کرد. ایکاروس در نوجوانی یک “پسر ممتاز با استعداد خارق العاده” بود. ذهنی متفاوت که ستاره‌ها رو حتی پیش از اونکه بتونه دستش رو به سمتشون دراز کنه، می‌فهمید. معلم‌ها اسمش رو به طور خاصی زمزمه می‌کردن، و اون رو مثل ستاره ای می‌دیدن که قراره از خورشید هم پرنورتر بشه.»

    پیرمرد آهی کشید و سنگینی خاطرات، فضای اتاق را پر کرد. «بعدش دهه‌ی بیست‌سالگیش فرا رسید، و اون دویدن سریع، به خزیدن تبدیل شد. اون فاتح آسمان، خودِش رو در هزارتوی مدرک تحصیلی‌ای دید که تمومی نداشت. یک سال به شش سال کشیده شد. در حالی که هم‌ دوره ای هاش برج‌ها می‌ساختند و تاج‌ها بر سر می‌گذاشتند، ایکاروس تو سکوت می‌نشست، به ریاضیاتی خیره می‌شد که نمی‌تونست حل کنه، و در جنگلِ “شکست” خودش گم شده بود.»

    لئو پرسید: «مردم پشت سرش حرف می‌زدند؟»

    پیرمرد پاسخ داد: «بلندتر از صدای باد. اونها ایکاروس رو تراژدیِ فرصت ازدست‌رفته می‌دونستند. اون رو قضاوت می‌کردند چون در زمانی که باید پرواز می‌کرد، داشت راه می‌رفت. حتی خود ایکاروس هم با نگاه کردن به دستهای موم‌اندودِش، شرم سوزانِ استعدادِ هدررفته رو احساس می‌کرد. او فکر می‌کرد راهش را گم کرده.»

    پیرمرد به جلو خم شد، در حالی که لبخندِ معناداری بر لبانش نقش بسته بود. «اما دنیا ندید که چه چیزی در لبه‌ی آب قرار داشت. اگر بال‌هاش همون‌قدر که انتظار می‌رفت محکم بودن، اون زندانی آسمان باقی می‌موند. و اون وقت خورشیدی رو دنبال می‌کرد که نور می‌داد اما گرمایی نداشت، در اوج پرواز می‌کرد و از گنجینه‌هایی که در سایه‌های زمین پنهان شده بودند، غافل می‌موند.»

    لئو حدس زد: «اون دختر؟»

    «آره. اگر ایکاروس بی‌نقص بود، اگر تو هر مسابقه‌ای پیروز می‌شد و در حالی که هنوز نور خورشید تو چشماش بود فارغ‌التحصیل می‌شد، مسیرش یک خط مستقیم و تنها باقی می‌موند. اون درست از روی همون ساحلی که همراهش در آنجا منتظر بود پرواز می‌کرد و می‌گذشت. ذوب شدن بال‌هاش شکستِ استعداد نبود؛ بلکه یک جاذبه‌ی عمدی بود. هر اشتباه، هر سالِ اضافه‌ای که با تقلا گذشت، شکافته شدن یک کوک از بالش بود. این اتفاقها اون رو از اوج‌های دروغین دور می‌کرد تا اینکه سرانجام به اندازه‌ای سنگین شد که بتونه فرود بیاد.»

    پیر مرد به پنجره‌ی تاریک نگاه کرد. «وقتی در اواسط بیست‌سالگیش امواج اون رو به ساحل آوردن، به دنبال جام قهرمانی نبود. ایکاروس داشت به چشمهای همدم بی‌نقص خودِش نگاه می‌کرد. در حالی که بقیه بچه‌های “تیزهوش” داشتند خودشون رو در برابر خورشید می‌سوزوندن و نابود می‌کردن، اون روی زمین سفت و در کنار تنها کسی که اهمیت داشت ایستاده بود. اون شش سال تقلا یک تأخیر نبود؛ یک سفر روحانی بود. ایکاروس فهمید که عقب نیفتاده؛ بلکه در حال رسیدن بوده. اون به شانه‌های مجروحِش نگاه کرد و زمزمه کرد: “بالاخره پاداش همه ی اشتباهاتم رو گرفتم.“»

    پیرمرد به آرامی دست النا را نوازش کرد. «وقتی شکست می‌خوری، که حتماً خواهی خورد، برای پرهایی که از دست می‌دی گریه نکن. بلکه قدر بال‌هایی رو که یاری‌ت نمی‌کنند، بدون و براشون سپاسگزار باش. چونکه رحمت خاصی در سقوط وجود داره که یک انسانِ شکسته و خسته رو دقیقاً در همان جایی رها می‌کنه که همیشه قرار بوده اونجا باشه. گاهی اوقات، زمین حس بسیار بهتری نسبت به آسمان داره.»

    [شروع از سرآغاز]

  • فصل اول: موم و سیم

    فصل اول: موم و سیم

    پرواز در ارتفاعات با سیگنالی قرضی

    [در سابستک بخوانید]

    در میانه دهه نود میلادی، «ایکاروس» پسری دوازده ساله بود در خانواده ای در طبقه متوسطِ رو به پایین؛ اصطلاحی که در جهان سوم به این معناست که گرسنه نمی‌مانی، اما همیشه به اندازه خراب شدن یک وسیله برقیِ با بحران فاصله داری. خانواده او در طبقه اول یک ساختمان زندگی می کردند، ولی آمال و آرزوها به جایی بالاتر از آن‌ها تعلق داشت.

    از آنجا که توان خرید دستگاه ویدئو را نداشتند، یک کابل کواکسیالِ، مثل بند ناف آن‌ها را به جهان بیرون وصل کرده بود. این کابل از پنجره همسایه در طبقه سوم آویزان بود و در باد تاب می‌خورد؛ خط سیاه باریکی که تلویزیون قدیمی‌شان را به دستگاهی وصل می‌کرد که متعلق به آن‌ها نبود. اتصالی شکننده بود؛ مثل بال پروازی دست‌ساز که با چاشنی شانس و لطف همسایه سرپا مانده بود.

    برادر سوم او، تیوپوموس، کسی بود که سوختِ این پروازها را تأمین می‌کرد: نوارهایی از کلوب فیلم دانشگاه. آن برادر کسی بود که ابزار دیدنِ فراتر از آن آپارتمان کوچک را فراهم می‌کرد. امروز، اقیانوس‌ها و دهه‌ها میان آن‌ها فاصله افتاده بود؛ دو نقطه در دو سوی مخالف کره زمین که پیوند میانشان مدت‌هاست ذوب شده و از بین رفته بود.

    یک روز بعد از ظهر، صفحه نمایش با فیلم «شیر صحرا» جان گرفت. همان‌طور که ایکاروس تماشا می‌کرد که چگونه آنتونی کویین در نقش «عمر مختارِ» مردمش را علیه اشغالگران ایتالیایی رهبری می‌کند، با حقیقتی روبرو شد که مانند حرارتی سوزان بر روحش نشست.

    آن صحنه یک بوته آزمایش بود: مبارزان لیبیایی سربازان ایتالیایی را اسیر کرده بودند. سربازی به قصد خون‌خواهیِ خویشاوندان کشته‌شده‌اش، خواست تا اسرا را اعدام کند. مختار با فرمانی که سنگینیِ یک کوه را با خود داشت، او را متوقف کرد:

    «آن‌ها معلمان ما نیستند.»

    برای آن پسرک که نامش ایکاروس بود، این کلمات خودِ «خورشید» بودند.

    در اسطوره، خورشید نیرویی ویرانگر است که باعث سقوط ایکاروس می‌شود. اما برای این ایکاروس، آن کلمات حرارت متفاوتی داشتند. آن‌ها توجیه‌های دم‌دستیِ کینه را سوزاندند و از بین بردند. او فهمید که برای اوج گرفتن بر فراز دشمن، انسان باید از تقلید رفتار دشمن خودداری کند. اگر از قساوتِ دشمن به عنوان نقشه راهت استفاده کنی، به سمت آزادی پرواز نمی‌کنی؛ بلکه فقط در حال سقوط به نوع دیگری از تاریکی هستی.

    برای معلق ماندن در اوج، او بایستی از سایه کسانی که با آن‌ها می‌جنگید، پاک می‌ماند. او آن روز آموخت که بلندترین پرواز، ربطی به فاصله فیزیکی یا ثروت ندارد؛ بلکه همان فاصله‌ای است که میان روح خود و غرایز پستِ انتقام‌جویی حفظ می‌کنی.

    آن کابل بالاخره پایین کشیده شد، آن تلویزیون بالاخره خراب شد و برادران هر کدام به راه خود رفتند. اما خورشید درکِ اینکه ما با آنچه که حاضر نیستیم از دشمنانمان بیاموزیم تعریف می‌شویم، هرگز از سوختن باز نایستاد.

    [شروع از سرآغاز]

  • سر آغاز: سلام! کسی اینجا نیست؟

    سر آغاز: سلام! کسی اینجا نیست؟

    ردپای طنینِ یک شبح دیجیتال

    [در سابستک بخوانید]

    حدودهای سال 1380 ایکاروس اولین وبلاگش رو شروع کرد. روی بلاگاسپات بود یا بلاگر یا وردپرس؟ کسی یادش نمیاد. خیلی وقت پیش بود. طی سالیان چندین تا وبلاگ رو هر سه تا جا داشت. هر کدوم جایی برای نوشتن قسمتی از افکار و ذهنیاتش بود.

    حالا، تقریبا بیست و پنج سال بعد تر از اون موقع و بعد از سکوت ده ساله دوباره شروع کرده بود به نوشتن. اینبار ولی بیشتر خاطراتش بود تا فقط یک وبلاگ.

    طی ربع قرن زمان گذشته، اون هم مثل بقیه دنیا خیلی عوض شده بود. حالا دیگه یک پدر میانسال بود که اون سر دنیا بدور از اونجایی که وبلاگ اولش رو شروع کرده بود، زندگی میکرد. دیگه کسی وبلاگ نمیخوند و متن های طولانی از مد افتاده بودن.

    چرا میخواست دوباره وبلاگ بنویسه؟

    حسی مثل شروع یکی از کتابهایی که تو کلاس هشتم، شاید هم هفتم، خونده بود داشت. کتاب «سلام! کسی اینجا نیست؟» داستانی از یکی از نویسنده های محبوبش, یوستین گودر.