Icarus Memoir

Diaries and Perspectives of a Work-in-Progress Truth-Seeker

فصل اول: موم و سیم

پرواز در ارتفاعات با سیگنالی قرضی

[در سابستک بخوانید]

در میانه دهه نود میلادی، «ایکاروس» پسری دوازده ساله بود در خانواده ای در طبقه متوسطِ رو به پایین؛ اصطلاحی که در جهان سوم به این معناست که گرسنه نمی‌مانی، اما همیشه به اندازه خراب شدن یک وسیله برقیِ با بحران فاصله داری. خانواده او در طبقه اول یک ساختمان زندگی می کردند، ولی آمال و آرزوها به جایی بالاتر از آن‌ها تعلق داشت.

از آنجا که توان خرید دستگاه ویدئو را نداشتند، یک کابل کواکسیالِ، مثل بند ناف آن‌ها را به جهان بیرون وصل کرده بود. این کابل از پنجره همسایه در طبقه سوم آویزان بود و در باد تاب می‌خورد؛ خط سیاه باریکی که تلویزیون قدیمی‌شان را به دستگاهی وصل می‌کرد که متعلق به آن‌ها نبود. اتصالی شکننده بود؛ مثل بال پروازی دست‌ساز که با چاشنی شانس و لطف همسایه سرپا مانده بود.

برادر سوم او، تیوپوموس، کسی بود که سوختِ این پروازها را تأمین می‌کرد: نوارهایی از کلوب فیلم دانشگاه. آن برادر کسی بود که ابزار دیدنِ فراتر از آن آپارتمان کوچک را فراهم می‌کرد. امروز، اقیانوس‌ها و دهه‌ها میان آن‌ها فاصله افتاده بود؛ دو نقطه در دو سوی مخالف کره زمین که پیوند میانشان مدت‌هاست ذوب شده و از بین رفته بود.

یک روز بعد از ظهر، صفحه نمایش با فیلم «شیر صحرا» جان گرفت. همان‌طور که ایکاروس تماشا می‌کرد که چگونه آنتونی کویین در نقش «عمر مختارِ» مردمش را علیه اشغالگران ایتالیایی رهبری می‌کند، با حقیقتی روبرو شد که مانند حرارتی سوزان بر روحش نشست.

آن صحنه یک بوته آزمایش بود: مبارزان لیبیایی سربازان ایتالیایی را اسیر کرده بودند. سربازی به قصد خون‌خواهیِ خویشاوندان کشته‌شده‌اش، خواست تا اسرا را اعدام کند. مختار با فرمانی که سنگینیِ یک کوه را با خود داشت، او را متوقف کرد:

«آن‌ها معلمان ما نیستند.»

برای آن پسرک که نامش ایکاروس بود، این کلمات خودِ «خورشید» بودند.

در اسطوره، خورشید نیرویی ویرانگر است که باعث سقوط ایکاروس می‌شود. اما برای این ایکاروس، آن کلمات حرارت متفاوتی داشتند. آن‌ها توجیه‌های دم‌دستیِ کینه را سوزاندند و از بین بردند. او فهمید که برای اوج گرفتن بر فراز دشمن، انسان باید از تقلید رفتار دشمن خودداری کند. اگر از قساوتِ دشمن به عنوان نقشه راهت استفاده کنی، به سمت آزادی پرواز نمی‌کنی؛ بلکه فقط در حال سقوط به نوع دیگری از تاریکی هستی.

برای معلق ماندن در اوج، او بایستی از سایه کسانی که با آن‌ها می‌جنگید، پاک می‌ماند. او آن روز آموخت که بلندترین پرواز، ربطی به فاصله فیزیکی یا ثروت ندارد؛ بلکه همان فاصله‌ای است که میان روح خود و غرایز پستِ انتقام‌جویی حفظ می‌کنی.

آن کابل بالاخره پایین کشیده شد، آن تلویزیون بالاخره خراب شد و برادران هر کدام به راه خود رفتند. اما خورشید درکِ اینکه ما با آنچه که حاضر نیستیم از دشمنانمان بیاموزیم تعریف می‌شویم، هرگز از سوختن باز نایستاد.

[شروع از سرآغاز]