Icarus Memoir

Diaries and Perspectives of a Work-in-Progress Truth-Seeker

فصل چهارم: موم و ریشه

جایی که اوج جاه‌طلبی با عمق روح تلاقی می‌کند

[در سابستک بخوانید.]

ایکاروس بر لبه پرتگاه ایستاد و پرهایش را در ظرفِ مومِ ذوب شده، فرو برد. او به پایین، به پیرمرد چوپانی که مشغول چراندن گله بود، نگاه کرد.

ایکاروس گفت: «پیرمرد، تو فکر می‌کنی انسان‌ها مانند کوه‌ها ثابت و غیر قابل تغییرند، اما من به تو می‌گویم که آنها از جنس موم هستند. هر روحی قیمتی دارد. این قیمت همیشه طلا نیست. گاهی عشق است یا گرمای خورشید. به یک انسان چیزی را پیشنهاد بده که بیش از همه در حسرت آن است، تا ببینی که چگونه مانند خاکِ رس نرم می‌شود. قیمت را به اندازه کافی بالا ببر تا لطیف‌ترین شاعر به یک قصاب بدل شود. برای رسیدن به ارتفاع مناسب، هر کسی زمین را رها خواهد کرد.»

چوپان به عصای خود تکیه داد و سرش را تکان داد.

چوپان پاسخ داد: «تو میل و خواسته را با ظرفیت اشتباه می‌گیری. تو آسمان را می‌بینی، اما من لبه ی ساحل را می‌بینم. اقیانوس خروشان است، اما نمی‌تواند صخره را ببلعد. به عقیده من، هر روحی، حد و مرزی دارد. و آن مرز، ساحلِ آخری است که نمی‌توان با رشوه از آن عبور کرد. تمام دریا را در یک لیوان بریز؛ لیوان بزرگ‌تر نمی‌شود، بلکه فقط سرریز می‌شود. لیوان نمی‌تواند بیشتر از آنچه شکلش اجازه می‌دهد، در خود جای دهد.»

چوپان به علفزارهای وحشی اشاره کرد و گفت:

«مردانی هستند که حد و مرزشان، در حد یک نجوا متوقف می‌شود. حتی اگر پادشاهی‌ را به آن‌ها پیشنهاد دهی، ممکن است از گفتن یک دروغ امتناع کنند. زبان آن‌ها دروازه‌ای قفل‌شده است. با این حال، همان مرد ممکن است قتل را به سَبُکی یک پر بداند. کشتن در درون مرزهای او قرار دارد، اما دروغ گفتن بیرون از آن است.»

ایکاروس در حالی که پَری در دست داشت، مکث کرد.

ایکاروس گفت: «مقیاس تو خراب است. مسلماً خون از نفس، سنگین‌تر است. دزدیدن نور از چشمان یک انسان، نهایتِ سرقت است. دروغ چیزی جز یک مه زودگذر نیست. اگر یک انسان بتواند ضیافت قتل را هضم کند، مطمئناً می‌تواند یک خرده‌نان از فریب را هم ببلعد. آیا گناهِ بزرگ‌تر، مرزی سخت‌تر برای عبور کردن نیست؟»

چوپان گفت: «تو گناه را با وزنش می‌سنجی، اما من آن را با ماهیتش اندازه می‌گیرم. تو فکر می‌کنی روح نردبانی است که قتل در بالاترین پله آن قرار دارد. اما روح یک باغ است. برای مردی که درباره‌اش صحبت می‌کنیم، خشونت قتل یک داد و ستد صادقانه است. وقتی او با شمشیر ضربه می‌زند، این کار را در روشنایی آشکار روز انجام می‌دهد. این عمل وحشتناک است، اما حقیقت دارد. اما دروغ؟ برای او، دروغ پوسیدگی و عفونتی است که از درون آغاز می‌شود. او نمی‌تواند دروغ را تحمل کند، زیرا خودِ واقعیت را تحریف می‌کند.»

چوپان به بالا، به پسرِ روی لبه پرتگاه نگاه کرد.

«او ترجیح می‌دهد یک قصابِ راستگو باشد تا یک قدیسِ فریبکار. پس تو را رودررو می‌کُشد و با خیال راحت می‌خوابد. با این حال، پیش از آنکه دروغی بر زبان بیاورد، در هم می‌شکند. زیرا در آن حد و مرزِ عجیبِ او، قتل تنها جنایتی علیه زندگی است، اما دروغ جنایتی علیه خودش است.»

[شروع از سرآغاز]