سقوط فیزیکی آسان است؛ ناامید کردنِ خود، سقوط واقعی است.
[در سابستک بخوانید.]
خورشید فرود آرام خود را به سمت دریای اژه آغاز کرده بود و سایههای بلند و کهرباییرنگی را روی صخرههای کِرِت میانداخت. ایکاروس بر لبهی پرتگاه نشسته بود و انگشتانش را با حواسپرتی روی مومهایِ بالهای باشکوهی که پدرش، دایدالوس، ساخته بود، میکشید.
در آن نزدیکی، چوپانی پیر در میان گلهاش نشسته بود؛ همان چهرهی ساکت و ثابتی که ایکاروس هر روز میدید. معمولاً چوپان مشغول کشیدن چپقش بود، اما امروز، چپق ساکت روی پاهایش افتاده بود. برای اولین بار، چشمانشان در هم گره خورد و سکوت شکست.
ایکاروس در حالی که صدایش از انرژی بیقرار جوانی میلرزید، گفت: «پدرم میگوید این بالها راه نجات من هستند. او میگوید این بالها پیروزی نهایی انسان بر طبیعت است.»
چوپان به پرهای پیچیده و در هم تنیده نگاه کرد و سپس دوباره به پسرک چشم دوخت. «پدر تو سازندهی هزارتوها و حل کننده ی شگفتیهاست. اما فراموش کرده است که مشکل ترین قفسها، همانهایی هستند که با انتظارات خودمان میسازیم.»
پیرمرد به سنگی تکیه داد و گفت: «در زمان قدیم مردی بود به نام آیتِرون، نه یک ارباب یا یک قهرمان، بلکه یک راهزن. شاید نام او را که در بازارها زمزمه میشد، شنیده باشی. وقتی همسن و سال تو بود و از همان آتشی که در تو میبینم لبریز بود، با خود پیمانی بست. به خودش گفت: “آیا میتوانم به تنهایی هزار کاروان را غارت کنم؟”»
ایکاروس مکث کرد و دستش روی یک پر طلایی معلق ماند: «هزار تا؟ این کار برای یک نفر غیرممکن است.»
چوپان ادامه داد: «با همین یک سوال، زندگیاش را در کف دستش گرفت. نه استراحت کرد و نه عاشق شد. او فقط راهزنی کرد. و زمانی که ریش هایش شروع به سفید شدن کرد، کارش را تمام کرده بود. آیتِرون هزار کاروان را غارت کرده بود.»
نگاه چوپان به سوی خورشید چرخید: «اما وقتی پیر شد، سنگینی طلاها برایش مثل سرب شد. توبه کرد و به خود گفت: “آیتِرون، تو هزار غافله را غارت کردی. حالا ببینم میتوانی یک کار سادهانجام دهی؟ میتوانی فقط یک کاروان را به تنهایی و به سلامت تا مقصدش همراهی کنی؟”»
ایکاروس پرسید: «توانست؟»
چهرهی چوپان در نقابی از اندوهی عمیق و توخالی فرو رفت. «نتوانست. عادتِ راهزنی بیش از حد در او ریشه دوانده بود، یا شاید روحش به سادگی زیر آفتاب غرورِ خودش پژمرده شده بود. نتوانست. او فقط کاروان را از دست نداد؛ بلکه تصویری را که از خودِ در ذهن داشت، نیز از دست داد.»
پیرمرد مستقیماً به ایکاروس نگاه کرد، در حالی که چشمانش بازتابِ نور لرزانِ روی مومها بود.
چوپان زمزمه کرد: «آیتِرون خودش را ناامید کرد. پادشاه میتوانست او را در سیاهچال بیندازد، یا خدایان میتوانستند او را کور کنند، اما او اینها را در برابر عذاب خودش، رحمت میدانست. بگو پسرجان؛ آیا مجازاتی سنگینتر از این هست که در آینهای نگاه کنی و کسی را ببینی که دیگر برایش احترامی قائل نیستی؟»
ایکاروس به پایین و به بالها نگاه کرد. آنها ناگهان سنگینتر به نظر رسیدند؛ نه مانند هدیهای برای پرواز، بلکه مانند امتحانی که او از همین حالا در آن در حال شکست خوردن بود.
[شروع از سرآغاز]
