Icarus Memoir

Diaries and Perspectives of a Work-in-Progress Truth-Seeker

فصل دوازدهم: کسانی که حاضر می شوند من را مخفی کنند

شهرت به تو بال می‌دهد، اما تنها عشق است که جای امنی برای فرود به تو می‌بخشد.

[در سابستک بخوانید.]

دفتر پنت‌هاوس شرکت هوافضای دایدالوس هشتاد طبقه بالاتر از شهر پهناور قرار داشت، کاخی از شیشه و فولاد که به نظر می‌رسید آسمان را لمس می‌کند. ایکاروس کنار پنجره‌ی قدی ایستاده بود و به آفتاب کورکننده‌ی بعدازظهر خیره شده بود. او سی و دو ساله بود، کت و شلواری شیک و سفارشی به تن داشت و لبریز بود از انرژی بی‌قرار مردی جوان، که برای پرواز بی‌تابی می‌کرد.

پشت سرش، پدرش پشت یک میز سنگین بلوط نشسته بود و با دقت یک نقشه‌ی پیچیده را بررسی می‌کرد. دایدالوس از هیچ، امپراتوری بنا کرده بود و شگفتی‌های مهندسی مدرنی خلق کرده بود که نام خانواده‌شان را تا بالاترین طبقات آسمان بالا برده بود.

ایکاروس بدون اینکه از درخشش خورشید روی برگرداند، گفت: «من تو را نمی‌فهمم، پدر. تو همه‌ی این‌ امپراطوری را ساخته‌ای. به ما بال دادی. اما فقط اینجا نشسته‌ای و بی‌سروصدا کار می‌کنی. در این مرحله از زندگی، دیگر می‌خواهی به چه چیزی برسی؟ ارزش خالص صد میلیارد دلاری؟ شهرت؟ زنان زیبا؟ تو می‌توانی همه‌ی این‌ها را داشته باشی. می‌توانی پادشاه جهان باشی، اما طوری رفتار می‌کنی که انگار هیچ‌کدام اهمیتی ندارند.»

دایدالوس خودکارش را روی میز گذاشت. او به سایه‌ی پسرش که در هاله‌ای از نور تند و بی‌رحم قرار گرفته بود، نگاه کرد.

دایدالوس به آرامی تکرار کرد: «ثروت، شهرت، زنان زیبا.» این کلمات در دفتر پهناور، توخالی به نظر می‌رسیدند. «موم و پر، ایکاروس. به محض اینکه اوضاع خیلی داغ شود، ذوب می‌شوند.»

ایکاروس پوزخندی زد و سرانجام رویش را برگرداند. «پس هدف نهایی ات چیست؟»

دایدالوس به جلو خم شد و دستان پیرش را روی میز گذاشت. «تنها چیزی که می‌خواهم داشته باشم این است که وقتی به پایان زندگی می‌رسم، آدم‌های بیشتری حاضر باشند مرا پنهان کنند.»

ایکاروس اخم کرد و ابروهایش از سردرگمی واقعی در هم گره خورد. «پنهان کنند؟ از چه چیزی پنهانت کنند؟ از اداره مالیات؟ از پاپاراتزی‌ها؟ منظورت چیست؟»

دایدالوس با لحنی که حالا جدی شده بود، گفت: «نه. به تاریخ و به جنگ جهانی دوم فکر کن. وقتی نازی‌ها در سراسر اروپا خانواده‌های یهودی را شکار می‌کردند، آن مردم وحشت‌زده مجبور بودند درِ خانه‌ها را بزنند. آن‌ها باید به دنبال کسانی می‌گشتند که جان خود و فرزندانشان را به خطر بیندازند تا آن‌ها را در اتاق‌های زیرشیروانی و زیرزمین‌هایشان پنهان کنند. آن سطح از فداکاری با حساب بانکی قابل خریداری نبود و قطعاً از طریق شهرت نیز به دست نمی‌آمد.»

دایدالوس ایستاد و به سمت پسرش رفت و دست قوی و اطمینان‌بخشش را روی شانه ی او گذاشت. «اگر دنیا به آخر برسد، ایکاروس، و گروهی خشمگین به سمت خانه‌ی ما هجوم بیاورند، تمام پول‌های حساب‌های خارج از کشورِ ما جلوی آن‌ها را نخواهد گرفت. آدم‌هایی که به خاطر ثروتت دور تو جمع می‌شوند، به خاطر تو جلوی گلوله نخواهند ایستاد. هزاران غریبه‌ای که نامت را در اینترنت تشویق می‌کنند، امنیت خود را برای پناه دادن به تو به خطر نمی‌اندازند.»

ایکاروس در حالی که نور طلایی در چشمانش منعکس می‌شد، به پایین نگاه کرد و ساکت گوش داد.

دایدالوس در حالی که صدایش پر از یقین بود، ادامه داد: «تنها چیزی که اهمیت دارد، ارتباطات عمیق و ناگسستنی انسانی است. خانواده و دوستان واقعی. آدم‌هایی که آن‌قدر عمیق تو را دوست دارند که حاضرند برای در امان نگه داشتن تو با بدترینِ انسان‌ها روبرو شوند. این تنها معیار واقعی برای یک زندگی موفق است. هر چیز دیگری، فقط یک سقوط طولانی به درون اقیانوس است.»

ایکاروس به آرامی سر تکان داد، اما نگاهش دوباره به سمت پنجره، به سمت خورشید کورکننده و زیبا کشیده شد. او حرف‌های پدرش را شنید، اما آسمان او را می‌خواند، و او از همین حالا داشت تصور می‌کرد که چقدر می‌تواند اوج بگیرد.

[شروع از سرآغاز]