Icarus Memoir

Diaries and Perspectives of a Work-in-Progress Truth-Seeker

فصل سیزدهم: میان دریا و خورشید

عیار واقعی یک مرد در عهدی است که نگه می‌دارد، وقتی که آسمان‌ها او را به وسوسه می‌اندازند.

[در سابستک بخوانید.]

آفتاب مدیترانه بر صخره‌های سنگی کِرِت می‌تابید. ایکاروس نزدیکِ پرتگاه ایستاده بود و بادِ ساحلی، تونیکش را به حرکت درمی‌آورد. در کنارش شاهکارِ بی‌نظیرِ پدرش قرار داشت؛ بال‌هایی از پرهای عقاب، که با موم طلایی به هم متصل شده بودند. اما ایکاروس به بال‌ها نگاه نمی‌کرد؛ چشمانش به افق دوخته شده بود و سینه‌اش از غرور ستبر بود.

چوپانی پیر، که چهره‌اش بر اثر دهه‌ها وزش باد و نمک دریا شیارهای عمیقی برداشته بود، به سنگینی بر عصای چوبی‌اش تکیه داده بود، و به حالتِ مغرورانهِ پسرک نگاه می‌کرد.

ایکاروس در حالی که نگاهی به پیرمرد می‌انداخت، رو به باد گفت: «من آماده‌ام. پدرم مرا برای این پرواز انتخاب کرد زیرا روح من تسلیم‌ناپذیر است. من قلبی بی‌باک و ذهنی تیز دارم. آیا این نقطه اوج کمالات انسانی نیست؟»

چوپان نزدیک‌تر شد، در حالی که صدای زنگوله ی گله‌ی در حال چرایش، به نرمی در پس‌زمینه به گوش می‌رسید. «پسر جان، تو روح جسوری داری. اما جسارت و شخصیت اصیل، همیشه یک چیز نیستند.»

ایکاروس اخم کرد و به شدت رنجید. «پیرمرد، تو گوسفند می‌چرانی. از مردان بزرگ چه می‌دانی؟ من پسر دایدالوس هستم، بزرگترین مخترع عصر ما. من از پس تاریکی هزارتو برآمدم. بدون حتی ذره‌ای لرزش و ترس با آسمان بی‌کران و رعب‌آور روبرو می‌شوم. شخصیت من بی‌نقص است.»

چوپان در حالی که بر سنگی گرم و آفتاب‌خورده نشست، با ملایمت پاسخ داد: «من زمین را می‌شناسم، و آسمان را می‌شناسم. و می‌دانم سگی که با درنده‌خویی پارس می‌کند، اگر به محض رسیدن گرگ، گله را رها کند، هیچ فایده‌ای ندارد. به من بگو، در مورد این پرواز به پدرت چه قولی داده‌ای؟»

ایکاروس با چشمانی درخشان به سرعت پاسخ داد: «قول دادم که پرواز کنم. بر فراز استبداد پادشاه مینوس اوج بگیرم و آزادی‌مان را طلب کنم.»

چوپان در حالی که چشمان پیر و دنیادیده‌اش را باریک می‌کرد، پرسید: «و چگونه باید پرواز کنی؟»

ایکاروس مکث کرد، و غرورش برای کسری از ثانیه فرو ریخت. «من به او قول شرف دادم که مسیر میانه را پرواز کنم. نه خیلی پایین، مبادا قطرات سنگین آب دریا مرا به پایین بکشند. نه خیلی بالا، مبادا گرمای خورشید موم را ذوب کند. من قسم خوردم که دقیقاً مسیر او را دنبال کنم.»

چوپان به آرامی سر تکان داد. «عهد سنگینی است. آسمان اربابی مست‌کننده است. وقتی باد تو را در بر می‌گیرد، وقتی سرخوشیِ آسمان‌ها عقلت را می‌رباید و زمین در زیر پاهایت ناچیز به نظر می‌رسد، آیا قول خود را به یاد خواهی آورد؟ یا قلب بی‌باکت افتخار بیشتری از آنچه قول داده بودی طلب خواهد کرد؟»

ایکاروس قد راست‌تر کرد و قدری حالت تدافعی به خود گرفت. «من مردی با کمالات استثنایی هستم. من پدرم را ناامید نخواهم کرد.»

پیرمرد دستش را دراز کرد، و انگشتان پینه‌بسته‌اش نه به بال‌های شگفت‌انگیز روی چمن، بلکه به مرکز سینه ایکاروس اشاره کرد. او مستقیماً به چشمان سرکش و غم‌انگیز پسرک نگاه کرد.

«ایکاروس، کیفیتِ شخصیت در نترس بودن تو نیست. در رفتار نجیبانه و شکوه ذهنت هم نیست.» چوپان به عقب تکیه داد و دستانش را به سنگینی روی عصایش گذاشت. «کیفیت، پایبندی به عهدی است که بسته ای.»

ایکاروس سکوت کرد، و سنگینی عمیق این کلمات از سد غرور جوانی‌اش گذشت و بر دلش نشست.

چوپان در حالی که صدایش به نجوایی خشن تقلیل یافت، ادامه داد: «اگر به پدرت قول مسیر میانه را داده‌ای، شخصیت تو تنها به اندازه وفاداری‌ات به آن مسیر استحکام دارد. اگر به سوی خورشید پرواز کنی، فقط به این خاطر که جاه‌طلبی‌ات تو را نسبت به هشدارهای او کر کرده است، عهدت را شکسته‌ای. عیار واقعی ارزش تو به عنوان یک مرد در این نیست که با چه شدتی در آرزوی رسیدن به اوج هستی، بلکه در این است که آیا وقتی آسمان‌ها تو را برای پیمان‌شکنی وسوسه می‌کنند، نظم و اراده‌ی لازم برای پایبندی به قول خود را داری یا خیر.»

ایکاروس به خورشید سوزان و طلایی نگاهی انداخت و سپس به دستان خودش چشم دوخت. برای اولین بار، آسمان بی‌کران بسیار خطرناک‌تر از هزارتویی به نظر می‌رسید که داشت آن را پشت سر می‌گذاشت.

[شروع از سرآغاز]