Icarus Memoir

Diaries and Perspectives of a Work-in-Progress Truth-Seeker

فصل سوم: ایکاروس و بادبادک کاغذی: مرثیه‌ای برای رویاها

مراقبت از جرقه آتش درون در برابر سنگینی دنیا

[در سابستک بخوانید.]

کتاب «درخت زیبای من» اثر ژوزه مائورو ده واسکونسلوس هدیه دوست عزیزی بود. ایکاروس در میان ورق زدنِ واژه‌ها، نه با یک داستان، که با یک «آینه» روبرو شد. وقتی به فصلِ «اولین بادبادک کاغذی» رسید، بازتابِ تصویرِ خویش را دید و در هم شکست. او برای «ززه» گریست، اما بیش از آن، برای زخمِ مشترکی اشک ریخت که لابلای صفحات کتاب دهان باز کرده بود؛ رنجِ عمیقِ کودکی که تمامِ امیدش را صرفِ ساختن چیزی می‌کند، اما در نهایت، آن ساخته و تمامِ آرزوهایش زیر بارِ سنگینِ ناعدالتی خرد می‌شوند. ایکاروس این سنگینی را با تمامِ وجود می‌شناخت؛ او چیده شدنِ بال‌هایش را مدت‌ها پیش از آنکه پرواز را بیاموزد، حس کرده بود.

ززه: «می‌بینی گلوریا؟ من کار بدی نکرده بودم. وقتی حقم باشد، برایم فرقی نمی‌کند که کتکم بزنند یا نه. اما این بار… من هیچ کار بدی نکرده بودم.»

گلوریا آهی کشید.

ززه: «غم‌انگیزترین قسمتش بادبادک من است. می‌توانست خیلی زیبا باشد. از لوئیس بپرس.»

گلوریا: «مطمئنم که بادبادک خیلی زیبایی می‌شد. اما نگران نباش. فردا به خانه “دیندینیا” می‌رویم و کاغذ رنگی می‌خریم. کمکت می‌کنم زیباترین بادبادک‌ دنیا را بسازی. آن‌قدر زیبا که ستاره‌ها به آن‌ها حسادت کنند.»

ززه: «گلوریا، دیگر فرقی نمی‌کند. اولین بادبادکی که آدم می‌سازد همیشه زیباترین است. اگر در آن یکی موفق نشوی، دیگر هیچ‌وقت نمی‌شوی، یا اصلا دیگر دل و دماغش را نداری که دوباره امتحان کنی.»

بادبادکِ ززه، همان بال‌های ایکاروس بود؛ رویایی بافته شده از کاغذ رنگی و امیدی که بنا بود خورشید را لمس کند، اما سرنوشتش این بود که به دستِ آنان که از ارتفاع می‌ترسیدند، خراب شود. برای دنیا، آن تنها تکه‌ای کاغذ بود،اما برای آن پسرک، تمامِ هستی‌اش. بیست سالِ تمام، ایکاروس در سایه‌ی آن ناامیدی زیست و کوشید زندگی‌ای را که انگار برای درهم‌شکستنِ رویاپردازان و سنت‌شکنان طراحی شده بود، ببخشد.

با این حال، در اعماقِ وجودِ آن مرد، آن پسربچه هنوز زنده بود؛ همان جرقه‌ی طلاییِ کنجکاوی، همان خنده‌ی سرکشی که خاموش نمی‌شد و آن «نهِ» استوار در برابر دنیایی از انتظاراتِ خاکستری. جامعه، مارپیچی ساخته شده از «بایدها» و «نبایدها»ست تا رویاپرداز را متقاعد کند که بال‌هایش توهمی بیش نیستند و روحش باید رام شود.

آن روز، در حالی که ایکاروس به ویرانه‌های اولین بادبادک ززه می‌نگریست، پیمانی مقدس با کودکِ درونش بست. او دریافت که اگرچه خورشید ممکن است مومِ بال‌ها را ذوب کند، اما تنها «سکوت» است که می‌تواند روح را بکشد.

رو به آن کودکِ درون زمزمه کرد: «هرگز نخواهم گذاشت ناامید شوی

او انتخاب کرد که نگهبانِ نورِ خویش باشد. او کسی خواهد بود که هم کاغذ و هم گرما را فراهم می‌کند و به پرواز ایمان می‌آورد، حتی وقتی آسمان تهی و ساکت به نظر می‌رسد. او از حقِ آن پسربچه برای رویای ستاره‌ها محافظت خواهد کرد تا اطمینان یابد که حتی اگر اولین بادبادک از دست رفت، قلبش همیشه شجاعتِ ساختنِ بادبادکی دیگر را داشته باشد.

[شروع از سرآغاز]