در دنیای «حذف کردن»، او «حفظ کردن» را انتخاب کرد.
[در سابستک بخوانید.]
نورهای فلورسنت اتاق سرور با فرکانسی وزوز میکردند که با ضربان گنگ تفکرات ایکاروس هماهنگ بود. در بیست و شش سالگی، او معمار ارشد پروژه سولاریس بود؛ یک پروژه انتقال ابری با ریسک بالا. ماهها بود که داشت بالهایی از کد میساخت، با هدف عظیم یکپارچهسازی بینقص که زیرساخت شرکت را از نو بنا میکرد.
اما امروز، انتقال با شکست مواجه شد. دوباره.
ایکاروس به ترمینال خیره شد. گزارش خطاهای قرمز رنگ مانند خون روی صفحه سرازیر میشدند. او برنامه را تنظیم کرده بود، ماژولهای قدیمی را بازنویسی کرده بود و حفرههای امنیتی را وصله کرده بود، اما پایه و اساس کار میلرزید.
ایکاروس در حالی که دستانش روی فرمان حذف معلق بود، زیر لب گفت: «شاید باید کل این کد را دور بیندازم. بیش از حد بزرگ شده است. نامرتب است. میتوانم با یک چارچوب جدید، یک تیم جدید و یک چشمانداز جدید از نو شروع کنم.»
او به دوستدخترش، مایا، فکر کرد. اخیراً، رابطهشان شبیه همین کد شده بود؛ پر از مشکلات قدیمی و سوءتفاهمها. وسوسهانگیز بود که فکر کند «جدید» به معنای «بهتر» است. اینکه فقط باگها را پشت سر بگذارد و یک ساختار «تمیزتر» را با شخص دیگری پیدا کند.
«نور خورشید دارد بیش از حد داغ میشود، مگه نه؟»
ایکاروس از جا پرید. دایدالوس، همکار ارشد سیستمها و منتور او، در آستانه در ایستاده بود و دو قهوه ولرم در دست داشت. او با چشمان آرام مردی که هزاران فروپاشیِ سیستم را دیده بود، به کدهای درهمریختهی روی صفحه نگاه کرد.
ایکاروس آهی کشید و گفت: «یک فاجعه است. فکر میکنم باید همه چیز را خراب کنم و از صفر شروع کنم. این کار آسانتر از تعمیر کردن این کد پوسیده است.»
دایدالوس صندلیای را جلو کشید. «به من بگو ایکاروس. اگر خانهای داشته باشی و لولهای بترکد، آیا خانه را میسوزانی و یک قطعه زمین جدید میخری؟»
«نه، اما…»
دایدالوس به آرامی حرفش را قطع کرد: «تو جوانی. تو آن میل شدید را داری که به سمت چیز پر زرق و برق بعدی پرواز کنی چون بینقص است. اما به من گوش کن: خانهای را که داری تعمیر کن. تاریخچه خود را فقط به این دلیل که زمان حال دشوار است، از بین نبر.»
او به یک بلوک خاص از کد نامرتب و پنج ساله اشاره کرد. «تو به این میگویی “پوسیدگی”. من به آن میگویم “تجربه”. این پروژه جدید و پر زرق و برق نیست، چون زندگی در آن جریان داشته است. این پروژه از قطعیها، تغییر مسیرها و رشدها جان سالم به در برده است. اگر آن را دور بیندازی، تمام چیزهایی را که هنگام ساختنش یاد گرفتهای از دست میدهی. تو فقط در پروژه بعدی با همان مشکلات، اما با نامی متفاوت روبرو خواهی شد.»
ایکاروس به صفحه نمایش نگاه کرد، سپس به گوشی خود، جایی که پیامک خواندهنشدهای از مایا بیپاسخ مانده بود.
دایدالوس ادامه داد: «چه این معماری باشد و چه زندگیات بیرون از این دیوارها، خانه قدیمی را فقط به خاطر قدیمی بودنش خراب نکن. پر زرق و برق نیست، چون شخصیت دارد. فرسوده شده، چون تو در آنجا رشد کردهای. تو نیازی به یک شروع جدید نداری؛ تو باید بزرگتر، بهتر و عاقلتر به آن بازگردی، با استفاده از همان سنگهایی که از قبل چیدهای.»
ایکاروس نفسی کشید. میل به فرار، به پرواز کردن و دور شدن از اصطکاک، شروع به فروکش کردن کرد. او برنامه را پاک نکرد. در عوض، مستندات قدیمیترین بخش سیستم را باز کرد. او شروع کرد به پل زدن روی شکافِ بین آنچه بود و آنچه میتوانست باشد.او متوجه شد که «رابطه عالی» یا «پروژه عالی» در یک شروع جدید وجود ندارد؛ بلکه در کار مداوم و پردردسرِ ماندن، ساخته میشود.
[شروع از سرآغاز]
