قدرت نامرئی ارتباطات کوچک
[در سابستک بخوانید.]
سالها پیش بود، یا همین دیروز؟ ایکاروس در حال اوج گرفتن بود و بالهایش را در «پادشاهی یخبندان ابدی» میساخت. او به سوی خورشید خودش، یعنی مدرک دکترا، بالا میرفت، در حالی که نور خیرهکننده جاهطلبی و هوای رقیق و مرتفع فضای دانشگاهی، او را کور کرده بود.
به این مکان سرد و مرتفع، مسافری از «دره تاکستانها» آمد. مسافر، پرندهای تازهبال با چشمانی روشن بود که اشتیاق داشت بالهایش را در برابر بادهای شمالی بیازماید. او از راه رسید در حالی که چیزی جز امید و سکوت سنگین یک غریبه در سرزمینی بیگانه با خود نداشت.
برای مدتی، آنها همبال هم پرواز کردند. و فاصله ی میان زبانهایشان را پر کردند؛ لحن بریدهبریده و شمالی ایکاروس و ریتمهای آهنگین و جنوبی مسافر، در لبخندهای مشترکشان زبان مشترکی یافت. اما هرچه ایکاروس بالاتر میرفت و مسحور خورشیدِ پژوهش خود میشد، هوا رقیقتر میگشت. او فقط به بالا نگاه میکرد، با وسواس پرهایی به بالهای خودش اضافه میکرد و فراموش کرد که به کنار خود نگاهی بیندازد.
او فراموش کرد که پرواز، کار تنهایی است.
مسافر رفتهرفته سرگردان شد. بدون جریان هوای بالاروندهای که او را در آغوش بگیرد و بدون دستهای که او را صدا بزند، انرژیاش تحلیل رفت. سرمای آن سرزمین در استخوانهایش رسوخ کرد.
تا اینکه روزی فرا رسید که مسافر بالهایش را بست. او در تالار بزرگ یادگیری به ایکاروس نزدیک شد و آرام سخن گفت. مسافر داشت به دره تاکستانها برمیگشت؛ او پرواز را رها میکرد.
ایکاروس از صعود خود بازماند و شوکه شد. او در حالی که به بالهای قدرتمند مسافر که تا این حد توانمندِ پرواز بود نگاه میکرد، پرسید: «چرا؟ تو همین حالا هم در ارتفاع بالایی هستی. تو آینده درخشانی داری.»
مسافر از سرما حرفی نزد، اما ایکاروس سردی را در چشمان او دید. سختی پرواز نبود که او را زمینگیر کرده بود؛ سکوت آسمان بود.
درکی هولناک بر ایکاروس آوار شد. او تا آن لحظه فکر میکرد که آنچه انسان را سرپا نگه میدارد، پرهای بزرگ، دستاوردهای عظیم، مقالات و القاب است. اما با نگاه به شکست دوستش، فهمید که اشتباه میکرده است. این موم است که اهمیت دارد.
این موم است، همان لحظات کوچک، صمیمی و به ظاهر بیاهمیتِ ارتباط، که بالها را کنار هم نگه میدارد. یک قهوه مشترک، پرسشی درباره روز همدیگر، یک لحظه گوش دادن به حرف دیگری؛ اینها چیزهایی هستند که از ذوب شدنمان توسط خورشید و بلعیده شدنمان توسط دریا جلوگیری میکنند.
مسافر به گرمای خانه ی خود بازگشت، اما ایکاروس را با حقیقتی سنگین که در قلبش لنگر انداخته بود، تنها گذاشت. همه ما پرندگانی شکننده هستیم. فکر میکنیم برای نجات یکدیگر به کارهای بزرگی نیاز داریم، اما اغلب، تنها چیزی که یک انسان برای ادامه پرواز نیاز دارد این است که بداند تنها نقطه در آسمان پهناور و خالی نیست.
انسان ها اهمیت دارند. موم اهمیت دارد. بدون آن، حتی قویترین بالها نیز سقوط خواهند کرد.
[شروع از سرآغاز]
